خدا بِلِسِِ بابا حیدری
آخرین باری که دیدمش، درست بیست و دو سال پیش، قبل از اومدنم به تهران بود. روی یک تخته سنگ نشسته بود وکّفِ تخت کفشش را که پر از گِل بود تمیز می کرد. پوشید بلند شد و با من دست داد.
آخرین باری که دیدمش، درست بیست و دو سال پیش، قبل از اومدنم به تهران بود. روی یک تخته سنگ نشسته بود وکّفِ تخت کفشش را که پر از گِل بود تمیز می کرد. پوشید بلند شد و با من دست داد.