تقدیم به رضا رحیمی، که شاعر بود.
از سیاه بیشه که از روستاهاي چهارمحال بختیاری است، به اصفهان آمده بود. موهایش را میبافت و از پشتِ سر رها میکرد تا به مردم نشان دَهد، اهلِ مطالعه و هنر است. در یک کلاهِ سبد مانند موهایش را جمع شده بود و یک پیپِ قهوهای، چه روشن و چه خاموش، همیشه گوشه لبش بود. دوست داشت یک تیپِ خاصِ کاریزماتیک، داشته باشد. معمولأ آرام در شهر قدم میزد و دورِ کتاب فروشی ها و کتابخانههایِ شهر میگشت و در آنها بود. گاهی به خانه اش که یک اتاقِ کوچکِ قدیمی، بالایِ یک مغازه کفاشی کهنه بود میرفتم. تشنهی یاد گرفتن بودم، هم سری به شاه سیاه میزدم و شاید در حرف هایش چیزِ به درد بُخوری پیدا شود تا یاد بگیرم. صدای بدی نداشت و زمانی که با هیجان صحبت می کرد به دل می نشست. گاهی یک تکه تریاک گیر می آورد و به صورتِ سیخ و سنگی میکشید و شروع به حرف زدنِ بدونِ وقفه می کرد. سینه اش سوخته شده بود و صدایاش، بدجوری دلنشین بود. یکی از روزها با هم برای خوش گذرانی و فرار از گرمایِ تابستان از جاده سامان، سمت شهرکرد می رفتیم. یک خانه خرابه را در کنار جاده به من نشان داد و گفت" می دانی قبرِ کسی که یازده فرزندش را برای ایرانیان از دست داد اینجاست؟ " واقعا؟ تو جنگ با عراق همشون کشته شدند؟ نگاهِ عاقل به سفیهای، به من کرد و گفت: " ضحاک همه آنها را کشت و مغز آنها را خوراک مارهایش کرد " با شگفتی نگاهاش کردم ولی مطمئن نبودم داره از شاهنامه روایت میکنه یا دوباره حشیش کشیده؟ وقتی رسیدیم و داشتیم ناهار میخوردیم، دوباره پرسیدم، واقعا از شاهنامه روایت کردی؟ " آقا را ! پس فکر کردی جَفگ گفتم؟ گیو و گودرز و بهمن همه اصفهانی بودند و همه دنبال کاوه، پشتِ سرِ اون رفتند تا با فریدون همراه بشوند و به جنگِ ضحاک برند.
واقعا نمیدونستم همه از اصفهان پیش فریدون رفتند وضحاک را در کوهِ دماوند به زنجیر کشیدهاند. بعدادامه داد " شهر اصفهان پر از خیابانهای است که به اسمِ شاعران است ولي چرا بلند ترین خیابان شهر به اسم کاوه شده مگه کاوه شاعر بود؟" واقعا نمیدونستم، همه شهر به اسم شاعرانِ گل و بلبل بود. یک دفعه میان این همه شاعرِ خوب کاوه چی کار میکرد؟؟ حافظ، سعدی، پروین و شاعران خوب دیگر. البته می دونستم شاعران دری وری به نظرِ من، مثل کلیم کاشانی و صغیرِ اصفهانی و شنگولِ اصفهانی و منگولِ المعانی هم بودند. همیشه یک مجسمه سرِ دروازه شیراز بود که من فکر میکردم، شهرداری از این مجسمه خوشش اومده. یک مرد ایستاده که یِک نیزه را مثل پَرچم روی دوش گرفته بود. پَرچم پُراز پَرندههایی بود که قَصد پرواز داشتند، کور بودم و هیچ چیزِ خاصی در این پرچم نمیدیدم، تا زمانی که شاه سیاه به من گفت. واقعا کتابهای دور و برش که همیشه پَر و پَخش بودند اَلکی نبودند. در اون زمان من نمایش کار میکردم و عاشقِ نمایش بودم، نویسندگی، بازیگری و کارگردانی، تمام قسمت هایِ نمایش موردِ علاقهیِ من بود و هنوز هست. خیلی جوان بودم و خام، ولی با دنیایِ خودم خوش بودم و حال میکردم. یک روز شاه سیاه که یکی از نمايشنامه هایش را تازه تَمام کرده بود. به من زنگ زد که بیا تا برات بخونم خيلي خوب شده، رفتم و از تعجب و خنده پکیدم. درکجای جهان ایستاده بود که این نمايشنامه را نوشته بود؟ سیمُرغ زال را میبرد به آسمان، اَکوان دیو با رستم می جنگید. هزاران اتفاق شاهنامه ای دیگر که اصلاً به زَعمِ من، قابل اجرا نبود. من به تازگی یک نمایش، در یکی از تالارهایِ معروفِ اصفهان اجرا کرده بودم. سقف سالن حَلَبی بود، از اتفاق اون شب باران گرفت. باران بر سقفَ سالن ضرب گرفته بود و بازیگران برای اینکه صدای خود را به تماشاگران برسانند، فقط داد میزدند. تا یک هفته صدای همه آنها خروسی شده بود و هر روز نشاسته با شیر میخوردند که بهتربشوند.
بِکُشتی و مّغزش بهپرداختی،مَران اژدها را خورش ساختی.
"واقعا شاهسیاه چه فکری کرده بود؟ آشپزها در این داستان از مغز آدمها کله پاچه می پختند؟" داستانهای اساطیری اصلاً قرار نیست واقعی باشند و من نا آگاهانه این نکته را فراموش کرده بودم. سیمرغ، زال را واقعا به دهن نگرفته و بزرگ کرده بود. به قولِ فردوسی، فریدونِ فرخ، فسانه نبود، تو داد و دَهِش کن، فسانه تویی. اشتباه کرده بودم اون هم بد اشتباهی، باید گردن می گرفتم و فرار به جِلو هیچ چیزی را حل نمی کرد. تمامی قَطعات پازل داشت کامل می شد. پهلوانان به دنبال کاوه که دِرَفشِ کاویانی را به سرِ نیزه کرده بود راه افتادند. گشتند تا فريدون را پیدا کنند و ضحاکِ مار دوش را شکست بدهند و در بَند کنند. فریدون پس از یک نبردِ سخت و جانانه مار های ضحاک را که محلِ بوسههای شیطان بودند را کشت و سرِ آنها را جدا کرد. حالا نوبت زندانی کردن ضحاک بود که در زندان به کارهای بَد اش کرده فکر کند و زجر بکشد. ضحاک را به یکباره نکشتند تا بعد از کشته شدن راحت بشود. باید تا پایانِ عمر زجر بکشد تا دَرس عبرتی برای بقیهی دشمنانِ ایران باشد. رو به شاه سیاه کردم و پرسیدم، همه چیز کامل شد، فقط نفهمیدم چرا این همه راه رفتند؟ یعنی یک زندانِ درست و حسابی بینِ اصفهان و دماوند نبود؟ دوباره یک نگاهِ مسخره به من کرد. " متاسفانه اون زمان شما نبودید تا از شما بپرسند تا یک زندانِ خوب بهشون معرفی کنید! " بعد ادامه داد " اول اینکه، بايد همه پهلوانان به نزدِ فریدون که شاه است میرفتند، نه شاه به نزدِ پهلوانان، دوم اینکه جایی بهتر و صَعبُ العبور تَر از دماوند سراغ نداشتند". ای کوهِ سفیدِ پای دَر بَند ای گنبدِ گیتی، ای دماوند. این شعر گواه اینه که بلند ترین ارتفاعی که در سراسر جهان بلد بودند، دماوند بود. رفیق بود و همیشه پذیرایِ من و دوستانِ مشترکِ ما خودِ من همیشه وقتی در نمایش به مشکلی بر میخوردم به سراغِ شاه سیاه می رفتیم.
هیچوقت هماهنگي نمیخواست فقط ميرفتيم و درِ خانه اش را میزدیم. یک شبِ یلدا، امیر با بقیه بّچه ها شیرینی و میوه گرفته بودند تا بریم خونهی شاه سیاه دورِ هم یلدا را بگذرونیم. امیر زنگ زد و سراغِ شاه سیاه را گرفت. خودش که تلفن نداشت باید به کفاشی صاحبخانه زنگ می زدیم. کفاش، هم چند روزی بود شاه سیاه را ندیده بود. دِل را زَدیم به دریا رفتیم و درِ خانه را زدیم. جواب نداد امیر گفت شاید رفته دهات به خانواده سر بزند؟
مثل شاه سیاه گفتم، عقلِ کل هر کسی با شاه سیاه کار داره به کفاشی زنگ میزنه، باچه چیزی بهش خبر دادند. نگران شدیم و در خانهاش را شکستیم چنبره زده بود زیر پتو. تکانی نمی خورد، نشت شلنگِ گاز، در این سرمایِ شب، جانِ شاه سیاه را در پنجاه سالگی، گرفته بود.
دلم میخواست ببوسماش و بگویم تو جلوتر از همه یِ ما بودی، ای هنر مند. همهیِ ما، هنر آموزِ تو هستیم تا ابد. آرزومندم، یک بارِ دیگه شاه سیاه را ببینم، حتی در خواب. دوباره، شادی اش را بعد از خریدِ یک کتابِ تازه یا نوشتنِ نمایشِنامه، جدید. به من بگوید، هِی عقلِ کُل و عصباني بِشود یا از خنده، ریسه برود.
گَرم یاد آوری یا نه،
من از یادت نمی کاهم،
تو را من چشم دَر راهم.(نیما یوشیج)
نیما جانقربان