لیلا

 
با عرق سرد روی پیشانی، ازخواب پرید. خواب دیده بود که مادر لیلا بر سر مادرش فریاد می زد. 
چرا جلو پسرت را نمیگیری، چی از جون ما می خواد ؟
یک دوچرخه‌ی هندی با رنگ سبز لجنی به نام اطلس، پدرش برایش خریده بود. واقعا مطمئن نبود بابا علی فقط برای بستن دهن اون، این آشغال را خریده یا خودش را به نفهمی میزند!
هر چقدر هم  از بدی چرخ میگفت ،بابا علی،باورش نمی شد.
ان روزها در مدرسه ی راهنماییِ شاهدِ  خاقانی، درس میخواند، و هنوز نفهمیده بود تنها جایی در دنیا که شرقش بهتر از غربش است، خیابان وحید است.
هر کسی؛ مواد می خواست می رفت به غرب؛ تریاک، هرویین، همه چی موجود بود؛ ولی اگر مشروبِ خوب می خواست میرفت شرق؛ که به بیشه ارامنه راه داشت. 
البته خانه لیلا هم در شرق خیابان وحید بود. به پدرش نگفته بود که می‌خواهد از جلوی خانه لیلا بگذرد فقط به او گفته بود، من نمی توانم هر روز بروم به سه راه نظر، و انجا تاکسی عوض کنم و بعد بروم سر خاقانی. من می خواهم از راه میان بر، بروم.
حتی در قانون فیثاغورث، وتر این مسیر، کوتاه تر و بهتر است. 
ولی خودش می دانست فقط میخواهد از در خانه لیلا عبور کند شاید یک بار دیگر  لیلا را ببیند.
پدرش میگفت هر مشکلی با چرخ ات داشتی ببرش پیش مَمَد چرخی و بگو بابا علی، من را فرستاده، من می‌روم و حساب می‌کنم.
ممد چرخی اول خیابان وحید شرقی، مغازه داشت و چرخ او را با زَلَم زیمبو پر کرده و کل آن‌را، نوار پیچ کرده‌بود و از نظر خودش خوشگل شده بود.
یک دینام و یک چراغ، جلوی چرخ نصب کرد که شبها هم بتواند بیرون برود. 
هر روز از کنار یک مادی (نهر آب در اصفهان) که از در خانه لیلا می‌گذشت، عبور می‌کرد، و همیشه چشم می‌انداخت تا شاید، لیلا را ببیند.
با لیلا و فامیل او، خویشاوند بودند و حتی نام‌خانوادگی یکسان داشتند. 
ده ساله بود، در مراسم عروسی عمو‌حسن،    لیلا را دید، او را دید و عاشقش شد. 
سریع دوید و به مادرش گفت: عاشق لیلا شده ام.
مادر به زنهای فامیل گفت.
زنهای فامیل"لیلا خیلی خوشگله و پر طرف دار. فکر نمی کنیم با پسر تو ازدواج کند، خانواده اش نمی گذارند".
مادرش همان موقع نمی دانست؛ اگر به او بگوید، قلبش را می شکند؛ ولی گفت.
چه باید می‌‌کرد فقط هر روز از کنارِ خانه‌ی آنها می‌گذشت تا شاید، لیلا را ببیند.
لیلا یک پسر‌عمو یا پسردایی به نام حمیدرضا داشت که امروز مطمئن نیست، او دقیقا چه نسبتی با لیلا داشته.
زمانی که بزرگتر شدند حمید رضا به خواستگاری لیلا آمد و همه فامیل، او را مناسب می‌دیدند. 
فقط امیدش به باجی ماهرخی بود که طرف او را بگیرد. باجی ماهرخی، مادر بزرگِ مادری لیلا بود، نه به‌ این دلیل که او را بهتر از حمید‌رضا بداند، فقط به خاطر اینکه باجی ماهرخی، دختر خاله‌ی پدربزرگِ او بود. 
خانه‌ی پدری حمید‌رضا چسبیده به خانه‌ی لیلا بود و آنها مرتب به هم سر می‌زدند.
حمیدرضا مهندس‌عمران بود؛ وضع مالی خوبی داشت. او صاحب  یک شرکتِ پیمانکاری کوچک بود ولی قراردادهای نسبتا بزرگ‌تر از حدِ‌‌ شرکت می بست؛ این باعث می‌شد که درآمد خوبی داشته باشد.
سالها گذشت، بیست‌ساله بود که حمیدرضا و لیلا، صاحب بچه ای شدند. 
او نمی‌توانست بچه ای را از دیگری در آغوشِ لیلا ببیند. تمام وجودش آتش می‌گرفت.
این روزها، نه چرخِ اطلسِ هندی بود و نه ممد چرخی؛ نه راهی که او را به مدرسه اش در خیابان خاقانی برساند.
دورادور زنهای فامیل و مادرش خبر از لیلا و حمید رضا برای او می آوردند و او  همیشه وانمود می‌کرد که اصلا نمی‌شنود.
ماشین سمند تازه به بازار امده‌بود وحمیدرضا یک سمندِ نو خریده‌بود. تمام زنهای فامیل، بخصوص آنهایی که به خانواده‌ی حمیدرضا نزدیکتر بودند، با افتخار از آن تعریف می‌کردند مثل تمام دارایی های او.
این افتخارات مثل تمام افتخارات دیگر تا ابد نمی توانست باقی بماند.
 "رسید مژده که ایام غم نخواهدماند چنان نماند،‌‌ چنین نیز  هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهدماند" 
گرچه می‌گفت، غم دیگران برای من، مژده ای نیست. ولی باور کردنش برای منِ نویسنده سخت است ، هرگز باور نمی‌کنم.
اما مطمینم که دوست نداشت لیلا غم ببیند و یک بچه را بدون پدر، بزرگ کند.
 از بدِ حادثه یک عصر جمعه که حمیدرضا، در جاده های اطراف اصفهان، برای سرکشی به کارهایش، رفته بود، با سرعت ۱۹۵ کیلومتر ،چپ کرد و جابجا مُرد. 
لیلا ماند و یک دختر خردسال که می بایست تنها بزرگش کند.
اگرچه روزگارِ لیلا، بسیار سخت  می‌گذشت ولی حمیدرضا، هر چه مال واموال داشت، برای لیلا و دخترش باقی گذاشته‌بود.
لیلا که در یک خانه‌ی حیاط دار، در خیابان 'باغ دریاچه' ی اصفهان زندگی می‌کرد، بعد از وفات همسرش، به خانه پدریش نقل‌مکان کرد و خانه خودش را کرایه داد تا کمک خرج زندگیش باشد. 
دانشجو شده‌بود و خبری از مدرسه‌ی راهنمایی نبود، ممد چرخی را نمی‌دید و حتی نمی‌دانست زنده است یا مرده.
 عشق به لیلا تنها، خاطره‌ای بود، که مانده‌بود.
 باجی ماهرخی و پدربزرگش فوت کرده‌بودند و مادر‌بزرگ تنها مانده بود و با خاله‌اش زندگی می‌کرد.
زانوهای مادربزرگ درد می‌کرد و به قول خودش "پازی" می‌کرد و خاله، چاره‌ای نداشت که خانه‌ی خودش را کرایه دهد و به یک مکان بدون‌پله و مناسب برای مادربزرگ نقل‌مکان کند. 
چه جایی بهتر از خانه لیلا.
هم آشنا بود، هم از مشکلات مادربزرگ و خاله، اطلاع‌داشت.
کرایه‌ی کمتری می‌گرفت و دیر یا زودشدنِ کرایه برایش مهم نبود.
میدانست دیر و زود دارد ولی سوخت‌وسوز هرگز.
لیلا دوباره ازدواج کرد و بلافاصله حامله شد.
این بار شوهرش، نه آشنا بود نه از فامیل.
پدر مادرش برایش پیدا کرده‌بودند. برای آنها کاری نداشت،جوان بود و خوش‌‌بر‌و‌‌رو، لیلا هنوز خیلی طرف دار داشت.  
عصر اربعین، خاله شله‌زرد پخته‌بود به خانه‌ی مریمِ باجی‌ماهرخی تلفن زد و بعد با ناراحتی، گوشی را قطع کرد.
 هر خبری از لیلا می‌شنید گوش‌هایش تیز می‌شد، سریع پرسید؛ چی شده؟ مگر شله‌زرد نمی‌خواهند؟ مگر نمی‌دانند "اربعینه شله‌زرد چرب‌ و‌ شیرینه" آن هم شله‌زرد خاله که پر از دارچین و زعفران و مغز بادامه و با برنج خورد‌شده‌ی لنجون درست شده (شهری کوچک اطراف اصفهان).
'گرفتار بود، لیلا بچه خردسالش را پیش مریم گذاشته، اینها وظایف مادر بزرگ بودن است'.
بچه‌ی لیلا که باید الان بزرگ باشد، نگه داشتن نمی‌خواهد. 
خودش را به نفهمی می‌زد، می‌دانست لیلا دوباره ازدواج کرده و تازه بچه‌دار شده‌است، سعی می‌کرد برایش مهم نباشد و زیر لب زمزمه می‌کرد: 
روا مدار خدایا که در حریمِ وصال،
رقیب محرم و حرمان نصیبِ من باشد 
من آن نگین‌سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او، دست اهرمن باشد 
او قمار را نباخته‌بود، برایش بازنده این داستان لیلا بود ولی هنوز نمی‌توانست درد و ناراحتی لیلا را تحمل کند.
اگر می‌خواهید من می‌توانم یک دقیقه با ماشین به درِخانه آنها بروم و شله‌زرد‌ها را ببرم.
من اعتقاد دارم فقط فضولیش گل کرده‌بود؛ می‌خواست بداند که شوهر لیلا کیست.
انسانها، خاطرات خود را دیر فراموش می‌کنند و می‌خواهند به یاد بیاورند و  بدانند سر عشق قبلیشان چه آمده‌است. 
لیلا با یک بچه بر بغل،جلوی در خانه ایستاده‌بود.
هنوز تمام وجودش در حسرت بوسیدن لیلا می‌سوخت. وانمود‌کرد که لیلا چه بچه‌ی زیبایی دارد، بغلش کرد و با اجازه‌ی مادرش سرش را بوسید، اصلا نفهمید بچه دختر است یا پسر، ولی خودش را به خوبی جمع کرد.
لیلا حتی او را نمی‌شناخت و حتی فکر  می‌کرد از همسایه‌هاست که شله‌زرد آورده‌است.
مریمِ باجی‌ماهرخی، در را باز کرد و او را شناخت، تشکر کرد و به لیلا، او را معرفی کرد "به خاله حتما سلام‌های من و لیلا را برسانید"
گیج و منگ، سوار‌ماشین شد.
غروبِ اربعین بود و شامِ‌غریبان، باورش نمی‌شد لیلا حتی او را نمی‌شناخت.
فکر کرد سالها زجرِ عاشقی کشیده و حالا هیچ.

نمازِ شامِ‌غریبان چو گریه آغازم 
به مویه‌هایِ غریبانه قصه پردازم

به یادِ یار و دیار آن چُنان بگریم زار
که از جهان، رَه و رسمِ سفر براندازم 

من از دیارِ حبیبم نه از بِلاد غریب
مُهَیمنا به رفیقانِ خود رَسان بازم

خدای را مددی ای رفیقِ ره تا من 
به کویِ میکده دگر بار عَلَم برافرازم 

خرد ز پیریِ من کِی حساب برگیرد؟
که باز با صنمی طفل، عشق می‌بازم

بجز صبا و شِمالم نمی‌شناسد کَس.
عزیز من، که به جز باد نیست دمسازم (حافظ)

نیما جانقربان 
۲۶ فوریه ۲۰۲۴


Audio Block
Double-click here to upload or link to a .mp3. Learn more
 
Previous
Previous

خیرالنساء

Next
Next

عاشقانه