عاشقانه
هشت ساله بودم کلاس دوم ابتدایی. مسعود توکلی گارماسه، رفیقِ صمیمی من بود, اکثرِ اوقات را با هم میگذراندیم و شاد بودیم. مسعود ,من را عضوِ تیم فوتبال کلاس ، گروهِ سرود و هر فعالیتِ دیگری که مسئولان مدرسه به اون واگذار کرده بودند، قرار میداد. در اون سن و سال صدای خوبی داشت، بسیار سریع و خوب فوتبال بازی میکرد و مهم تراز اینها،یک رفیق بود. حتی در داوری فوتبال در زنگِ ورزش هم جانب من را میگرفت . ما در دبستان همدانیان، سرِ سه راهِ نظرِ اصفهان، همکلاسی بودیم. خانهیِ ما در نزدیکی فلکهی فرح آباد(میدانِ ارتشِ فعلي) بود. خانه مسعود در کوچهی بیمارستان سعدی در چهار راهِ نظر بود. کسانی که با شهرِ اصفهان آشنایی دارند به راحتي متوجه میشوند که بعد از مدرسه، ما، به دو جهتِ کاملا مخالف می رفتیم. در یکی از جشن های مدرسه، که من اصلا یادم نمی آید برایِ چه بود، مسعود گفت "خوبه ما یک گروهِ سرود بسازیم و در جشن مدرسه اجرا کنیم". من که هیچ نظری نداشتم، در کلِ فاميل من، هیچ کسی موسیقی گوش نمیداد، نه این که مذهبی بودند، بلکه ،کسی حتي استعدادِ گوش دادن به موسیقی را هم نداشت. نه خوش صدا بودند و نه از موسیقی و سبکهای ان اطلاعی داشتند. پدرِ من تا آخر عمر یک بیت از آغاسی را زیر لب غلط، و خارج از ریتم، زمزمه میکرد."هی دلم ، پی دلته ،جوم نارنجی..." بدونِ فکر کردن به مسعود گفتم، عالیه، تو بچهها را و سرود را انتخاب کن، ما همه دنبال تو هستیم. چه فکری میتونستم بکنم؟ در هشت سالگی چقدر میفهمیدم؟ با جدیت گروهِ سرودِ کلاس را تشکیل داد و به معلم اطلاع داد. مسلماً من هم در گروه سرود حضور داشتم و همراه بقیهیِ بچهها در جشنِ مدرسه قرار بود اجرا کنیم. بيشتر که فکر میکنم بیست دوم بهمن بود و سرود ما، "خميني، ای امام". در آن سالها، برای عموم مردم چیزی غیر از این جَشن ها و جز این قبیل موسیقی ها نبود.
سه خط از شعر را حفظ کردیم و در روی پله های مدرسه برای همه بچهها و معلم ها خواندیم. با غرور هرروز برایِ پدر مادرم و کلِ فاميل تعریف میکردم و شادی، تمامِ وجودم را پر کرده بود. زنگِ ورزش، فوتبالِ سریع و تکنیکیِ مسعود، معلمِ ورزش را تحتِ تاثیر قرار داده بود. مسعود به معلم گفت: " چطوره یک دوره مسابقات فوتبال بین کلاس ها، بگذاریم؟ "
من مثل همیشه موافق بودم، گرچه واقعا نمیدونستم چه باید بکنیم و از چگونگی آماده شدن برای مسابقه هیچ اطلاعی ن اشتم. مثلِ همیشه علی رغم اضافه وزنِ زیاد، سرعتِ کم، تکنیکِ افتضاح، من هم عضو تیم بودم و به عنوانِ یک مدافعِ یار کوب، همه را لّت و پار می کردم. گرچه به مقامی نرسیدیم ولی یک عالمه داستانهای شنیدنی، برای تعریف کردن و پز دادن ، پیدا کرده بودم. در زنگ های ورزش عملا معلمِ ورزش، کاری انجام نمی داد. کاری نمی توانست، انجام دهد. در واقع در یک حیاط کوچک با کف آسفالت و بدون هیچ امکاناتی چه می توان کرد؟ اول با حرکات کششی و دویدن دورِ حیاط، شروع میکرد. روی پله های مدرسه مینشست و یک سوت در دهنش بود و مواظبِ سلامتی بچهها بود که به هم برخورد نکنند و روی آسفالت آسیب نبینند. اینجا کارِ مسعود شروع میشد، بچهها را به دو گروهِ تقسیم، دروازه ها را ،باکیفهای دانش اموزان، مشخص، و فوتبال را شروع میکرد . معلمِ ما، مسعود را به عنوانِِ داور و سرپرست بچهها قرار می داد و خودش از بالای پله ها نظاره میکرد. من شخصا هیچ اطلا عاتی از قوانینِ فوتبال نداشتم و تا آنجا که یادم می آید، بقیهی بچهها هم همینطور. به یاد داشته باشید، مدرسه ابتدایی در چهل سالِ پیش، نه در دورانِ اینترنت و فضای مجازی. مسعود با پدر و برادرِ بزرگش اکثرِ هفتهها به فوتبال میرفت. به گفته خودش، هر چی از بازی فوتبال و داوری میدانست از آنها یاد گرفته بود. ما هر هفته با داوری مسعود،خوشحال و سر زنده، فوتبال بازی میکردیم . هیچ کس ، به صداقتِ داوری مسعود شک نداشت . یک هفته من در خط حمله بودم و اصطلاحا " با دروازه بان تک به تک"، شدم، در حین حمله به دروازه حریف، پایم پشتِ پای دیگر ،گیر کرد و به زمین خوردم . از آنجایی که دروازه بان حریف چسبیده به من بود، مسعود پنالتی گرفت. کسی حرفی نزد، من هم چیزی نگفتم، در ان زمان فکر کردم، داور به نفعِ رفیق اش سوت زده، ولی چیزی نگفتم. میدانستم حتی یک کلمه، صداقتِ داوریش را زیر سوال برده بودم. در آن سن و سال گرچه پر حرف بودم ، ولی مواظبِ حرف هایم بودم. رفاقت ما برای بچهها جالب بود، اما کسی حسادَت نمی کرد .در ان زمان بین بچههای ابتدایی، داشتن خوراکی های متنوع ، شکلات یا اسباب بازی های جدید،می توانست حسادت بر انگیز باشد ولی در رفاقت بین ما هیچ کدام از اینها نبود.با تعطیلی مدرسه و شنیدن صدای زنگ، بچهها انگار از قفس آزاد شده اند، با سر و صدا و و عجله میدویدند بیرون، و از مدرسه خارج میشدند. ما بیرونِ مدرسه آنقدر می مانديم و حرف می زدیم که همهی بچهها، معلم ها و مدیر هم میرفتند و مستخدم مدرسه در را میبست. درحتلب که مسیر ما در دو جهت مختلف بود. من با تاکسی خطی از سه راهِ نظر به آخرِ خیابان وحید میرفتم و مسعود به چهارراه نظر میرفت. حامد شکرانی که هم کلاسی ما بود گفت " ماه دیگر تولد من است،اگرجشنِ تولد گرفتم، شما میآیید؟" در آن سالها، ما معمولا جشنی برای بچهها نداشتیم، یعنی من یادم نمی آید. بلافاصله جواب دادم حتما، چرا نیائیم، خیلی هم خوش می گذرد. مسعود گفت " ما که خانه شما را بلد نیستیم آدرس بده تا ما برنامهریزی کنیم ."
"همین روبروی مدرسه، اولِ کوچه مارنان،(از محله های قدیمیاصفهان) خیلی نزدیک است."
" اصلا بعد از مدرسه دو دقیقه با من بیایید تا نشانتان بدهم، فقط باید برویم آن طرف خیابان، همین".
بعد از مدرسه دنبالِ حامد رفتیم به کوچهی روبرویِ مدرسه، خانه سومی، یعنی آخر از همه به مدرسه می آمد و اول از همه به خانه میرسید. حامد زنگ خانه را زد و یک دختر بچه پنج یا شش ساله در را باز کرد. " مینا خواهرِ کوچکِ من، بچهها هم کلاسی های من هستند، اومدند خونه مان را یاد بگیرد". دختر بچه باخجالت سلام کرد و به داخل خانه دوید و دیگر، تا این لحظه من ندیدم اش. فردا در مدرسه، حسی غمناکی به خودم گرفته بودم. نه اینکه عمدی غم داشته باشم، احساس میکردم تمامِ دردهاي دنیا بر سرم هوار شده است. به صورتِ احمقانهای عاشق شده بودم، عاشقِ یک دختر پنج ساله. من حتي تا سالها بعد هیچ چیزی از روابطِ دختر و پسری نمی دانستم، ولی فکر میکردم عاشقِ مینا شدهام. مسعود زود فهمید که منِ پرحرف، ساکت شدهام و چیزی در من، اتفاق افتاده. " چی شده دو سه روز هست که سرحال نیستی، چرا نمیخندی؟". نمی توانم با قطعیت بگویم اَدا نداشتم، در کلِ زندگیام زمان هایِ زیادی در نقشهای مختلف فقط بازی کرده ام. به مسعود گفتم، عاشقِ خواهرِ حامد شکرانی شده ام و حال خودم را نمیفهمم. اون هم احمق تر از من، مرا بوسید و بغل کرد و تبریک گفت. لطفا فراموش نشود ما چهل سالِ پیش در کلاس دومِ دبستان هستیم و بدونِ انکه بفهمیم، مثلِ بازیگرانِ فیلم ها، رفتار میکردیم. چند روز را به فکر کردن گذراندم تا در نهایت به این نتيجه رسیدم که باید یک نامه عاشقانه بنویسم. با مسعود چند کاغذ را سیاه کردیم و تا راضی نشدم، پاره کردم. نامه آماده شد و مسعود دورِ نامه را نقاشی کرد دیگر شبیه نامه های پر از عشق شده بود. "همه چیز خوبه الان فقط باید یک شعر زیرش بنویسی که اسمِ عشقات توش باشه". من کلا شعری بلد نبودم که عاشقانه باشد و تازه مینا هم توش باشه، به مشکل خوردیم. " غصه نخور، فعلا با عاشقی حال کن تا ببينيم جمعه چی پیش میاد، هفته دیگه نامه را تکمیل میکنیم."جمعه سرگرم بازی با بچههای محل و مهمونی خانه دایی بودم نه اینکه، عشقام یادم رفته باشد، اصلا امیدی نداشتم. صبحِ شنبه با صورتی پف کرده از بی خوابی شب قبل که فقط خودم میدانستم مسلماً از عشق نیست و از شیطنتها و خستگی جمعه است، به مدرسه رفتم. زنگِ تفریح اول ،مسعود من را کنار کشید و با خندهی حاکی از موفقيت گفت "ببین چی پیدا کردم" .یک تکه کاغذ به من داد و شعری را که باگوش دادن به نوار موسیقی پدراش نوشته بود برایم خواند. "زین دایره مینا، خونین جگرم مِی دِه
تا حَل کنم این مشکل در ساغر مینائی
دو تا "مینا" داره و عالیه".
من که معنی شعر را نفهمیدم ولی واقعا شاد شدم که دو تا "مینا" دارد و نامه ی عاشقانه ام تکمیل خواهد شد . با چند نقاشی احمقانه دیگر و شعرِ آخر، نامه ام آماده رسیدن به دست معشوق شد. مینا هنوز مدرسه نمی رفت ،پس سوادِ خواندن نداشت، چطور نامه ی عاشقانه من را بخواند. دوباره به عاشقِ دل شکسته تبدیل شدم و لب وردچیدم. " هر چیزی راهی داره، ناراحت نباش نامه را دستِ حامد بده و بگو ببره خانه و برای مینا بخواند". مدرسه که تمام شد با شادی، یک پاکت معمولی سفید از کتاب فروشی کنار مدرسه خریدم ،مسعود حامد را سرگرم کرده بود تا من برسِم، نامه را در پاکتِ کاغذی گذاشتم و به دست حامد دادم. گفتم ببرد خانه، و بعد باز کند، لُطفا قبل از رسیدن به خانه، پاکت باز نشود. مینا که سوادِ خواندن نداشت احتمالا حامد و همه فامیل مشغولِ خواندن برایِ مینا شده بودند. نتيجه این عشق عالی بود!!!، حامد با من کلا حرف نزد و من هیچگاه به جشن تولدِحامد دعوت نشدم.