بیشه

 
عطا زار زار گریه می کرد. به راستی، پدرش مرده بود. باور نمی‌کردیم، مش مجید دیگر نبود. آن مرد پولدار، که مایه خنده و نشاط ما بود، از جلوی چشمان ما رفته بود. آن دلیل شادی و خنده، باقد کوتاه، شلوار آبی آسمانی که تا دماغش بالا کشیده بود. شلوار آبی آسمانی، با فتخ بسیار بزرگ بیضه ها، که هر ببیننده را می ترساند و یا حداقل به خنده وامیداشت. شاید بیشتر از حق اش زندگی کرده بود. کاری به ما نداشت، کلا فقط به پول و زمین حتی بیشتر از بچه هایش، فکر می کرد.
با بزرگ شدن شهر، زمین های زیادی در نزدیکِ رودخانه داشت‌. تمامی باغ های بِه که پدر و پدربزرگ اش در گّورت، نزدیکِ رود داشتند حالا به زمین های گران قیمتِ شهری تبدیل شده بود‌. سر و ته زمین ها معلوم نبود، از نقطه آخر غربِ شهر تا اولِ تیران‌‌. باغات که حالا تبدیل به بیشه‌های چنار شده بود و مش مجید با پیژامه آبی‌، گویی از وسط آسمان پرت شده بود به میان چنارها. عطا که اسم اصلی اش‌عطارد بود، تنها پسر و بچه کوچک مجید بود. دو دختر بزرگتر هم بودند، که ما آنها را ندیده بودیم. عطا می گفت: متاسفانه مشکلِ مغزی دارند و در مرکز تحقیقات روانی نجف‌آباد بستری و زندگی می‌کنند.
عطا سی سال پیش وقتی پسر جوانی بود    ازدواج کرد.‌یعنی، برایش زن گرفتند، مجید اصرار به این کار داشت. زن گرفتن برای‌پسرها در جوانی درست و صحیح ترین کار یک پدر و مادر بود. ما زنِ عطا را تا حالا ندیده بودیم و بعد از ازدواج هم همکلام نشدیم. بعضی می گفتند مالِ روستاهای طرفِ لردگان است. زنِ زرنگ و مظلومی باید باشد که با این خانواده زندگی می کند.اکبر همیشه اعتقاد داشت و به ما می گفت، بقیه که اصلا توجهی نمی کردند.
عطا، طبق گفته های خودش دو پسر داشت. با صلاحیت مش مجید به نام های آقا محمد صادق و کوچکتره آقا محمد علی. دختر ها را هم زینب جان و ساجده بانو. این اسامی که نمی دانستیم، مش مجید از کجا یش در آورده بود و به خوردِ عطا و زنش داده بود. این اسامی برای ما خیلی سنگین و عجیب بود.
 تمام فامیلِ مش‌مجید که ما می‌شناختیم همین بود. ما‌، یعنی من و تمام بچه‌ها‌ی محل که از اونا خبر داشتیم.
××××××××××××××××××××××××××××××
اکبر تا چشم اش به عطا افتاد, زد زیر خنده.
مراسمِ خاکسپاری مش مجید بود و اول مراسم ما به عنوان هم محله ای ها شرکت کرده بودیم. چشم های سرخ و نوک دماغ، که از شدتِ با دستمال پاک کردن سیاه شده بود. با آن کت وشلوار قدیمی که ما بارها در تنِ عطا دیده بودیم. به او هيبتِ مترسکی زشت رو، در جالیز خیار را داده بود. محمد قبل از اینکه اکبر همه را بی آبرو کند، او را در آغوش  گرفت و سر و دهانِ محمد را روی شانه خود فرو کرد. مداح مراسم از ما پرسید، مش مجید در چه کارِ خیری زبان زد بود؟ همه شانه بالا انداختیم. حسین گفت مرحوم همه کارهای خیر را در خفا می کرد، از حمید رضا  بپرس شاید اون بدونه. حمیدرضا این ماه های اخیر خیلی دور مش‌مجید می چرخید.
به مداح گفته بود: مش مجید در هیئت مدیره بیمارستان خیریه ی دروازه دولاب بود‌.
وقتی مداح در ميکروفن مسجد این مطلب را اعلام کرد، هر کدام ما سر به دیوار می‌کوبید.
همه ‌ما حرفی، جز سلام و خدا‌حافظ، با مش مجید نداشتیم. اگر عرقی بود و جایی برای خوردن نداشتیم،  چاره ای نبود جز اینکه یک جای دنج در کنج بیشه‌ی مش مجید‌ پیدا کنیم‌. گوش دادن به قصه های تکراری و ماقبل تاریخ مش مجید، بهایی بود که ما باید پرداخت می‌کردیم‌‌تا سفره مان را پهن کنیم. مش مجید در بیست سالگی با پدر و مادرش به مشهد رفته بود. این تنها سفر زندگی این پیرمرد بود. داستان های این.سفر و دلایل آن برای ردِ کروی بودن زمین تنها خاطرات مش مجید بود.
مش مجید شلوار آبی اش را تا بالای ناف بالا کشید وشروع کرد. آدم در سفر خیلی چیزها را می فهمه. می دونستید از این جا مشهد هم که برید، زمین صافه؟ نه دیگه
یک عده در دنیا به ما اطلاعات دروغ می‌دهند حتی تو مدرسه ها.
من خودم دیدم، خدا قسمت بکند بروید مشهد. من و پدر مادرم را پنجاه سال پیش امام غریب به حضور طلبید و چشم و گوشِ من به دنیا باز شد. 
سالها بود غیر از پنجاه سال پیش، از مش مجید تاریخ جدیدی نشنیده بودیم. زمان در اتوبوس ایران پیما پنجاه سال بود، که متوقف شده بود. مثل همیشه ادامه داد، دو روز در راه بودیم و جای شما سبز، لذتِ بسیار بردیم.
حمید‌رضا، سری تکان داد و گفت: همه که مورد عنایت آقا قرار نمی‌گیرند، خدا نصیب من هم بکنه. ما که سعی می‌کردیم نخندیم ، در این لحظه نابود شدیم. محمد صورت من را در آغوش گرفت و رو به مش مجید گفت: گریه بچه‌ها را امان نمی دهد، انشالله قسمت ما هم بشود. 
مش مجید گفت: حتما انسان های فریب کار که زمین را گرد به خوردِ، مردمِ ساده می دهند
تا منافعِ خودشون را قنترات(تضمین) کنند.
کسی چیزی نگفت، فقط حمیدرضا شروع به لیچار گفتن کرد.
تا زمانی که انسان های فرزانه ای مثلِ شما در میان مردم هستند، متقلبان راه به جایی    نمی برند.
حمیدرضا، دقیقا همین حرفها را به مش مجید زد. من و سایر بچه‌ها واقعا نمیدونیم، اصلا مش مجید فهمید چی گفت یا نه؟ مش مجید سواد خواندن نداشت و به احتمال زیاد، چیزی از علم به گوشش نخورده بود و حتی از اون طرف ها رد نشده بود. 
بعد از سخنرانی در مورد زمین ومسافت ها در حالی که ما در طلبِ مِی‌،
 می سوختیم، نوبت داستان پیامبران بود.
ما که می دانستیم، مش مجید قبل از سخنرانی های چرند، نمی‌رود بیرون از بیشه اش، آماده بودیم. سعی می‌کردیم زودتر شروع شود تا به سرعت برق پایان پیدا کند.
اگر کسی از مش مجید درباره شغل و کار او می‌پرسید قسمت دوم داستان شروع می شد. البته، اگر کسی هم دم نمی‌زد، مش‌مجید با دلیل یا بی دلیل قصه هایش را آغاز می‌کرد. برای ما بهتر بود مش‌مجید زودتر قصه‌هاش شروع کند تا زودتر تمام شود. وقتی تمام می کرد، می رفت و ما دیگر در اطراف نمی دیدیم اش. برنامه عرق خوری ما، با هرچی که موجود بود، شروع می شد.
مجید، در زمین های اطراف نشستن ما،‌بر زمین ها و باغ های درخت های چنار می کاشت. با توجه به نزدیکی آنها به رودخانه آبیاری هم نمی‌خواست. فقط هر روز شلوارش را تا بینی اش بالا می کشید، تخم های فتخ زده اش را توی آن می انداخت و روزی شاید دوتا بیل یا کلنگ دسته می کرد. دو سالی یک بار ،خدا بلس راخبر میکرد، تا درخت های کلفت را ببرد و به کارخانه چوب بفروشد. از باریک ها هم، دسته بیل و کلنگ می ساخت و خودش رابا آن‌ها سرگرم می کرد. اتاق دم در خانه را مغازه کرده بود و عطا را گذاشته بود که بیل و گلنگ بفروشد.
بهار و تابستان تخته از خدا بلس، می خرید و با همراهی عطا و دو کارگر صندوق میوه درست می کردند. کشاورزان میوه، در روستاها و شهرهای کوچک اطراف صندوق‌های آماده را می خریدند. ساختِ صندوق راحت بود و جز میخ و چکش چیزی نمی‌خواست. حمیدرضا، محمد، اکبر و من بارها شاهد بودیم و دیدیم که مش‌مجید باور داشت که یک نجار زبده است.
نجاری، شغل انبیا است، حضرت نوح هم نجار بود. یک کشتی بزرگ ساخت و تمام حیوانات و انسان های خوب را از قهر الهی در امان داشت‌. ۸۲۷ سال داشت و هر روز کار می کرد. محمد که می دانست، مش مجید سواد خواندن و نوشتن، ندارد گفت : چه کسی این ماجرا را برای شما تعریف کرده؟
توی همون سفر مشهد  یک روحانیِ جلیل‌القدری، براي یک عده‌ای گزینش شده تعریف کرد. حتی گفت دانشمندان شوروی بقایای کشتی نوح را در یمن پیدا کردند. متاسفانه آفریقا ای ها نمی‌گذارند این اخبار منتشر بشود.
بارها این داستان را بی هیچ کم و کاستی برای ما تعریف کرد. ما در اوائل گوش می دادیم، ولی الان منتظر بودیم که تمام شود و برود خانه‌.
ما حتی نگفتیم، که نوح نجار بود ولی تو فقط بیل دسته می‌کنی. این چه ربطی دارد به کشتی سازی مش مجید؟
ما فقط می خندیدیم، حتی محمد پرسید آیا جرجیس، هم پیامبر خدا بود؟
مش مجید با اعتماد به نفس خاصی گفت: احتمالا، ما از رابطه خدا و پیامبرانِ مُقرب خبردار نیستیم. اون سیدِ بزرگ به ما گفت هیچ رابطه‌‌ای را، بین خداوند و پیامبرانِ عزیزانش را شوخی نگیرید. اگر اون‌ها حتی در شکم نهنگ باشند، خداوند هوای آنها را دارد‌.
هر روز این قصه را می شنیدم ولی اینجا ی داستان واقعا دیگر خودم را نمی‌تونستم‌  کنترل کنم. فریاد زدم : جرجیس هم در دهان یک نهنگِ بزرگ بود و خدا کمکش کرد. مش مجید زار می‌زد. البته، همه اعتقاد داشتیم الکی گریه می کند و بقچه بزرگ فتخ بین پاهایِ مش مجید به شدت تکان می‌خورد. محمد می‌ترسید دو باره دیواره‌فتخ‌اش پاره شود و بقچه ی لای پاهای مش مجید بزرگ‌تر.
×××××××××××××
محمد علی، پسر دوم عطا با یک‌بسته بزرگ روی دوش‌اش داخل مسجد شد. عطا گفت :
 آقا محمد علی، برو بده به حاج حسن تو آبدار‌خانه.
حسین پرسید چی آورده؟؟
پدر تمام موارد مراسم خاکسپاری را از ده سال پیش آماده کرده بود. قند و چای برای پذیرایی از مردم‌ سوگوار، عطا با لحن محزونی به ما گفت. 
مفهوم مردم سوگوار خیلی ناشناخته بود، ما نمی‌دونستیم چه کسانی سوگوارِ نبودنّ مش‌‌مجید بودند. 
عطا رفت جلو و از تمام شرکت کنندگان تشکر کرد و به زیبایی خیالِ همه را راحت کرد. بنا به وصیت مش مجید کلِ هزینه پذیرایی و شام و نهار، صرف امور خیریه شده بود.
محمد با لبخند گفت: یادش رفت بگه، برید خونه تا فامیل متوفی، برای ناهار نیامدند خونه شما.
هیچ کدام از قند ها خورده نشده بود، تقریبا همه چایی‌ها هم نصفه بود. اکبر استکان و نعلبکی ها را جمع کرد‌و با خنده توی آبدار‌خانه برد. حسین باخنده گفت: بیست سال پیش که تعاونی ها جمع شد، مش مجید بیست کیلو قند به نصف قیمت اون روز از اون خرید. پنج تا بسته چای ادیب، که توی سرِسگ، میزدی نمی خورد هم باقی مانده بود و مش مجید آورد خونه، برای مراسم خودش.
اکبر گفت: وقتی که تختِ فولاد تعطیل شد و باغ رضوان برای دفن مرده ها باز شد، برای کل فامیل قبر خرید. امروز که قیمت قبر های اولیه سر به فلک گذاشته عطا گفت اون مرحوم وصیت کرد "من را در ارزان ترین قبر خاک کنید و قبرِ من را بگذارید به حساب ارثیه خودتون" باور می کنید؟.
این ها شنیده های ما بود، ولی یکی یکی آنها جلو چشم ما داشتند، اجرا می‌شدند. 
××××××××××××××××××××××××××××××
محمد با یک سطل ماست و چهار تا خیار به محلِ همیشگی رسید. رویِ پتوی قرمز رنگی حمیدرضا پهن کرده بود لم داد و خیار ها رو پوست می گرفت. اکبر با یک بطری نوشابه خانواده و یک بطری عرق که درون یک پلاستیکِ مشکی پیچیده بود رسید. حسین با چهار استکان جدید توی بیشه می دوید و به همه سلام می‌کرد. استکان اول را پر کردم.
در افقی دورتر عطا، خدا بلس، را خبر کرده بود. با هم، درخت های چنار که به، زمان بریدن رسیده بودند، را علامت می زدند. بادِ سردی لابلای درخت می پیچید و برگهای چنارها را می جنباند‌. برگها به هم می‌خوردند و تلق تولوق آنها سکوت بیشه را می شکست.

Audio Block
Double-click here to upload or link to a .mp3. Learn more
 
Previous
Previous

هنگ مرزی

Next
Next

خیابان