خیرالنساء
روایت ناصر عتیقهچی از خیرالنساء و هر آنچه که دیده و شنیده بود.
خیابان، شلوغ بود و همه مشغول عزاداری برای خیرالنساء بودند. پشت شیشهی همه مغازهها اعلامیه چسبانده شدهبود تا کسی در خیابانِ وحید، بیخبر نماند.
سردرِ امامزاده محسن و در مسیر ورود به آن، ناصر شهریاری در کنار ابراهیم قصاب، حسین کلهگنده و رمضانکبابی به عنوان صاحبان عزا ایستاده بودند.
بهزاد پسر ناصر شهریاری به همراه چندتن از دوستان ناصر که اتوبوس داشتند، تمامی عزاداران را از باغ رضوان (محل خاکسپاری اموات در اصفهان) به امامزاده محسن آورده بودند. کلا وسایل ایاب و ذهابِ عزاداران به عهده ناصر بود.
رمضون کبابی که حالا رستوراندار شدهبود، همه را به رستوران خودش یعنی رستوران ابوالفضل دعوت کرد، تاکید کرد
"آن مرحومه به صورت مجزا مال و دارایی برای خیرات کنار گذاشته و این فقط خواهش اوست که از عزاداران پذیرایی شود".
هیچکس نمیدانست که خیرالنساء اهل کجا بود، فامیل و خاندانش که بودهاند، حتی، قدیرِ نژادتقی، که شبهای زیادی را با خیرالنساء گذراندهبود. انگار درِ آسمان باز شدهبود و خیرالنساء برای بچههای محل از آسمان رسیدهبود.
قبل از چاپ اعلامیهها، صاحبان عزا، جلسه ای تشکیل دادند و فامیل "صفایی" را برای او انتخاب کردند و یک گل رز برای نشان دادن صورت مرحومه روی اعلامیه در نظر گرفتند.
ناصر شهریاری با خنده زیر لب، به همه صاحبان عزا، گفت:
هیچ وقت از یاد نبرید:
خدا رحمت کند خیرالنساء را،
شب جمعه، صفا میداد دلارا (دلها را).
خیلِ عزاداران دمبهدم به امامزاده وارد میشدند، بچهها که از مادرانشان رها شده بودند در میان محوطه، بازی و سروصدا میکردند.
بهزاد با دو کارتن حبهقند وارد شد، دادی سر بچهها کشید و به دو پسر که نزدیکتر بودند نفری یک کارتن قند داد و گفت "اینها را به آبدارخانه ببرید و از مَشتی ضاقولی (مشهدی رضا قلی) بخواهید با چای و قند از مردم پذیرایی کند".
کمال پولکیپز به همراه پسرش، در حالی که دیسهای بزرگ خرما و حلوا به دست گرفتهبودند، وارد امامزاده شدند.
انگار بچهها از پذیراییکردن خوششان آمدهبود. سینی ها را به دست گرفتند و به آبداخانه رفتند تا ببینند دستورِ مشتی چیست.
چند زن چادری از ناصر شهریاری پرسیدند خیرالنساء که نام مقدس حضرت زهرا(س) است، مرحومه هم که فامیلش صفایی بوده، شما مطمئنید که او سیده نبوده؟!
درحالی که ناصر، سرش را میخاراند و سعی میکرد خندهاش را پنهان کند، شانهاش را بالا انداخت. حسین کلهگنده به کمک ناصر آمد و گفت "ما که نمیدانیم خدا با اجدادِ منورش، محشورش کند".
دادا، بقالِمحله، به امامزاده واردشد، از رمضون پرسید "دیگر اعلامیه ندارید؟ مردم درخواست اعلامیه میکنند، میخواهند روی شیشهی ماشینهایشان بچسبانند. چقدر این مرحومه، عزیز بوده، از تمام بدنش عطر و انبر پراکنده میشد، خدا بیامرزدش"، خندهاش را قورت داد و زمزمهکنان به رمضون گفت "مال خوبی بود"...
ایرج پسر عموی ناصر شهریاری با چند کارتن انار از شهرضا رسید ، انارها را به بهزاد داد و تاکید کرد که اینها را به عزاداران بدهند
ناصر شهریاری سینهاش را خاراند و گفت اینها را به رمضونکبابی بدهید که در رستورانش به مدعووین و عزاداران اماله کند.
روایت شاطر قاسم از خیرالنساء از آنچه که دیده و شنیده بود.
خیرالنساء خانهای نزدیک حمامِخاقانی اجارهکرد با توجه به کارش هر روز حمام میرفت و با عطروعنبر تمام بدنش را معطر میکرد.
خیرالنساء فرشته نبود
ز عطر و عبیر سرشته نبود
ز داد و دَهش یافت این نیکویی
تو بده و دَهش کن که خیری، تویی
(شعری سرودهی ناصر شهریاری با الهام از شعر منتسب به فردوسی درباره فریدون، البته با کمی تغییر برای خیرالنساء که قدیر نژادتقی عاشق آن بود و همیشه میخواند و نمیدانست از چه کسی است و درباره چیست)
در جوانی برای خودش قانون گذاشتهبود؛ دوهفته اول ماه در محلهی خلجها (محل روسپیهای اصفهان، قبل از انقلاب) کار کند و درآمد داشته باشد،
یک هفته هم حِیض بود و ناپاک، چند روز هم، سهم بچههای محل میشد که میپرستیدندش.
عشق وحال خودش را با جوانهای محل، که در آن روزگار تشنه بدن سفید او بودند، دوستش داشتند و برای رابطه با او لهله میزدند، اختصاص داده بود.
پولی از آنها دریافت نمیکرد ولی وقتگذرانی با آنها برایش، لذتبخش بود.
قدیر، سینهخیز از خانه اجارهایشان، از دست پدر و مادرش میگریخت تا به خیرالنساء برسد. او را بغل میکرد و روی شانهاش میانداخت؛ کسی نمیدانست که بعد از آن چهاتفاقی پیش میآمد.
بچه های محل با هزار غم و اندوه به خانهی خیرالنساء میرفتند و شادوشنگول بر میگشتند.
دادا اعتقاد داشت:
حتی اگر بیژن اسماعیلی ادای تنگها را در نمیآورد و بهجای مواد، یک بار سراغ خیرالنساء میرفت، جنازهاش را در مادی (نهرِ آب) محل، پیدا نمیکردند.
مشکل گشای محل بود.
واقعا گلِ سرسبد تمام روسپیهای محلهی خلجها بود.
چه انسانهای با آبرو و پولداری که برای یک شب بودن با خیرالنساء، در رستورانهای نزدیکِ عمارتِ آیینهخانه، پول نمیریختند و خرج نمیکردند.
مشروب نمیخورد،نمازش ترک نمیشد، محرموصفر و ماهرمضان، فقط در مواقع ضروری کار میکرد.
خداشناس بود. جایش روی تخم چشم همه محل.
دایی باقر با یک وانتِ آبیِ قراضه، به همراه پسرش ایرج یک بارِ انار از شهرضا آوردهبود.
ایرج در حالی که میلرزید پسرعمویش را بغل کرد و با التماس گفت:
دارم میمیرم، تو رو خدا دست من رو بزار تویِ دستِ خیرالنساء.
ناصر جواب داد: عصر جمعه توی این گرما چطور برم خانهاش؟ همه خوابند، بدو پی کارت، بهش میگم، بزار برای دفعه بعد که انار آوردی.
_یه صندوق انار هم به تو میدهم تورو خدا...
_تو رو خدا فقط بهم بگو خانهاش کجاست؟
_یک ژیان قرمز میبینی؟ همان درِ پشتِ ژیان. صندوقِانار رو ببر میوه فروشی، بده به حسین، من انار نمیخوام، داییباقر به اندازه کافی برای ما آورده.
ایرج درِ خانه را زد، و منتظر آمدنِ خیرالنساء شد، در را باز کرد ،ایرج داشت میلرزید.
_بله بفرمایید
_برایتان انار آوردهام
خیرالنساء نگاهی کرد و از لهجه شهرضاییِ ایرج فهمید باید از خانواده ناصر باشد.
آرام گفت: میشود آنها را در حیاط بگذاری...
نیم ساعت بعد، ایرج با لبخند بیرون آمد.
حسین از داخل میوه فروشی نگاهی به ایرج کرد و گفت: باغت آباد مشباقر، هم نقدی خوبه هم جنسی.
آمارِ سلامتی و وضعیتِ کار خیرالنساء، دستِ حسین بود و روزانه به اطلاع بچههای محل میرساند.
مغازه میوهفروشی روبروی حمامِ خاقانی بود و حتی حسین میدانست وقتی که او هر روز به حمام میرود، قاعدگیش تمام شده و عطروعبیر از تنش به مشام میرسد، و خیرالنساء آمادهی کار در محله خلجها شده.
کلا حساب کتابهای حسین مو لای درزش نمیرفت، واقعا کلهاش کار میکرد، تمام محله به او ایمان داشتند.
ناصر که پشت دخلِ میوهفروشی، خیار گاز میزد، دستش را حوالهی ایرج کرد و باخنده گفت:
دفعه دیگر اگر با من هماهنگ نکنی به داییباقر میگویم که چطور انارها را هدر میدهی؛ و دستت را به جای خیرالنساء در دست دایی باقر میگذارم.
خندید و گاز دیگری به خیار زد.
زنهای محل رابطهی خوبی با خیرالنساء نداشتند.
حتی به شوهرانشان گزارش خیرالنساء را نمیدادند تا نروند و زیبایی خیرالنساء را نبینند، شاید بوی عطرِ تنش دیوانهشان کند.
چادر به کمر میبستند، توی کوچه چهارزانو دور هم مینشستند و سبزی پاک میکردند، به صفِ جوانهای محل، پشت درِ خانهی خیرالنساء دزدکی نگاه میکردند و لب میگزیدند و کسی نمیدانست چهچیزی در مخیلهی آنها میگذشت.
همهی آنها از دیدنِ هلوی سرخوسفیدی مثل خیرالنساء حتی اگر وسمه نمیکشید و آرایش نمیکرد، رنج میبردند.
بیژن پسرِ صاحبِ مغازهای بود که حسین در آن کار میکرد. ژیان قرمزش را کنار مغازه، دقیقا دمِ درِ خانهی خیرالنساء، پارک میکرد و وارد مغازه میشد.
همیشه سعی میکرد لباسهای مدِروز بپوشد.
سراغِ خیرالنساء را هیچوقت نمیگرفت،
شلوار پاچهگشاد میپوشید و محل عشق و حالش، کاخ جوانان بود ( سالن کلاپ شیروخورشید سرخ اصفهان ) پدرش پولدار بود. همین ژیان قزمز، برای جوانهای محل، آرزو بود.
تمام پولش را که از پدرش میگرفت صرف لباس و عطر و دوست دخترهایش میکرد.
انگار ک و ن آسمان پاره شده بود و بیژن در محلهی وحید افتادهبود.
با کسی رفیق نبود و البته کسی هم با او رفاقتی نداشت.
یک جعبه پرتغال برای دوست دخترش از مغازه برداشت و پولهای دخل را شمرد و همراه خود برد و بعنوان رسید به حسین امضا داد.
حسین میبایست رسید را به صاحبکارش یعنی حاج گورتان پدر بیژن، نشان میداد تا او فکر نکند که از دخل، کش رفتهاست.
خیرالنساء از خانه، خارج شد چشمهای حسین و ناصر شهریاری و تمام محل، او را دنبال میکردند.
همانطور که بدنش تاب میخورد و قدم میزد، لُمبَرهایش بالا و پایین میشد، اهالی محل، آب دهانشان را غورت میدادند و دل و چشم آنها اینسو و انسو میشد و آهی از تهِ دل میکشیدند.
مسلما، زنهای محل در ذهنشان به لعن و نفرینِ خیرالنساء فکر میکردند و زیرِلب، به او بد و بیراه میگفتند.
پسربچهای در کوچه با حیرت همه را نگاه میکرد.
بیژن سر پسر بچه فریاد زد برو 'سیتروئن' قرمزِ من رو تمیز کن.
مسلما کسی نمیدانست سیتروئن چیست و حتی ژیان، ولی کلمه قرمز مشخص بود.
پسر بچه شیشههای ژیان را تمیز کرد، یک جعبه پرتغال که حسین به دستش داده بود را داخل ماشین گذاشت.
ناصر شهریاری یک گاز محکم به سیبِ در دستش، زد و با تعجب به حسین نگاه کرد.
_چرا مثل خری که به نعل بندش نگاه میکند به من زل زدی!!.
ناصر شانه اش را بالا انداخت و گفت:
_در تعجبم که چرا پسر کوچک شاطرقاسم باید شیشههای ژیان انترخان را تمیز کند.
دوباره گازی به سیب زد و لب و لوچه اش را با سر آستینش پاک کرد.
_میوه ات را بخور، نه کاری به پسر شاطرقاسم داشتهباش و نه انترخان.
روایت حاج مهدی فاطمی (خیاط محل) از خیرالنساء و هر چه از او شنیدهبود و دیدهبود.
خوشگلی پایان داره
نوار گیسوی تو یه روز زمستون داره
با تنهایی سر نکن
عمرت رو پر پر نکن
( ترانه عامیانه قدیمی )
روزها میگذشت و چینوچروک در صورت خیرالنساء پدیدار میشد.
دیگر آن ماهِ شبِچهارده نبود که تمام محله را نورانی میکرد.
بچههای محله هم کمابیش ازدواج کردهبودند و از زبان خودشان شنیدم که واقعا آن ولعی که قبلا به خیرالنساء داشتند دیگر ندارند.
ولی خیرالنساء هنوز مشتریهای پولدار خود را در محلهی خلجها داشت.
گرچه مثل قبل،خیرش به بچههای عزب محلهی وحید هم میرسید، اما سعی میکرد زندگی مردهای تازه زندارِ محله را خراب نکند.
قدیر به حسین گفتهبود تنهایی و بی کسی، خیرالنساء را زمین زده است
واقعا احساس بیکسوکاری تمام موهای سرش را سفید کردهبود
آرزو داشت حتی اگر شده کسی بیاید و صیغهاش کند، کسی بیاید و هدیهای به جز بدن خودش را به او بدهد، کسی ببوسدش که بوی علاقهاش به او، مشامش را پر کند.
حسین گفت تمام این زنهای چاق که تمام روز دراین کوچه مینشینند و سبزی پاک میکنند؛ مادر همان بچههایی عزب محله هستند؛ که مسلما اجازه نمیدهند پسرهاشان با خیرالنساء ازدواج کنند.
یا زنهای همان مردها هستند که شبانه پول پای خیرالنساء میریزند اما اجازه ندارند زندیگری در زندگی آنها پا بگذارد.
کسی نمیدانست خیرالنساء از کجا آمده و اهل کجاست، همانطور که نمیدانستند خیرالنساء چند سالش هست.
بارها شنیدم که جوانهای محل فقط میگفتند مالِ خوب و عزیزیست
خدا نگهش دارد.
روزهای نزدیک انقلاب بود و بوی خون در همهی شهر به مشام میرسید.
اولین شهری که حکومت نظامی شد، اصفهان بود.
تیمسار ناجی ( فرمانده نظامی اصفهان )
مقررات رفتوآمد را محدود کردهبود.
زنهای محل چادرچاقچور کردند و به انقلابیون پیوستند و دنبال اسلام نابِ محمدی میگشتند.
انقلاب پیروز شد...
تمام خانههای محلهی خلجها را بستند. یکی یکی تمام روسپیها دستگیر شدند
خیرالنساء در خانه، گیر افتادهبود.
پسرهای محل مثل مرغ بالوپر کنده به در ودیوار میزدند تا خیرالنساء را نجات دهند.
همه دست به دامان ناصر عتیقهچی شدند.
او که همیشه کمکهای بیشماری به مسجد محله میکرد،جلوی بسیجیها آبرو داشت، قبول کرد و با فاطمیِخیاط به نزد ذالکیزاده رفتند و خیرالنساء را از مرگ رهانیدند.
ذالکیزاده به آنها گفت صلاح نیست که خیرالنساء در این محل(خیابان وحید) باشد هرچه زودتر جابجایش کنید.
خیرالنساء عین بید میلرزید.
و هیچکدام از جوانهای محل توان در آغوشگرفتن و آرامکردن او را نداشتند.
حسین گفت چطوراست که یک خانه در محلهی نوی خواجو، برایش اجارهکنیم.
کسی حرفی نزد و آخر هفته خیرالنساء را به خانه جدید، منتقل کردند.
زندگی جدیدی را آغاز کردهبود.
یک چارپایه داشت و روبروی درحمام محلهی نو خواجو مینشست ،لیف و واجبی، سنگپا ، تیغ و لونگ میفروخت، تا زنها و مردها، در حمام، تنشان را جلاوصفا بدهند، خصوصا شبهای جمعه.
خیلی زود در محلهی خواجو، خیرالنساء را شناختند، هم همهای شد.
رمضانکبابی به حسین گفت باید خیرالنساء را به محلهای دورتر ببریم.
دادا که معمولا خودش را قاطی این مسائل نمیکرد سرش را متفکرانه تکان داد و گفت: خیابانگلستان که به جادهی دولتآباد میخورد چطوراست؟
حسین با بنگاه محل قرارگذاشت که برای خاله خیری خانهای حیاطدار اجاره کند.
روایت حسین حاج دیلکانی از شب آخر زندگی خیرالنساء
یک بشقاب پرتغال و خیار در دست رمضان کبابی بود که آن را جلوی دکترنوری قرارداد وگفت: بفرمایید قابل شما را ندارد.
خیرالنساء بیحال روی تخت افتاده بود و پلک نمیزد. موهای سپیدش روی گردن عرق کردهاش، رها شده بود.
دکتر نوری رو به دادا کرد و گفت:
فکر نکنم بیشتر از امشب و فردا دوام بیاورد.
ناصر شهریاری با دستهای اسکناس جلوی دکتر آمد و گفت:
جناب دکتر چقدر خدمتتان تقدیم کنیم تا از خجالت شما در بیآییم.
دکتر گازی به خیار زد و نگاهی به من انداخت و گفت مرد حسابی !!!! من که برای درمان خیرالنساء پولی نمیگیرم، خجالت بکشید.
دکتر ادامه داد: اگر گواهی فوت احتیاج شد فقط ندا بدهید.
خیرالنساء هنوز میلرزید.
ناصر شهریاری موهای سفید او را از صورتش کنار زد و سرش را بوسید.
تمامی مردمِ عزادار به رستوران ابوالفصل آمدهبودند.
چند شمع به یاد خیرالنساء در رویمیز قرار داده شده بود.
کسی عکسخوب از خیرالنساء نداشت.
دادا گفت: عکسی از او نگذارید، تا همه او را آنطور که او بود به خاطر بیآورند نه آنطور که در روزهای آخر دیده میشد.
یک دختر جوان که دستهای سفیدش از زیر چادر سیاه بیرون بود، یک ظرف حلوا به بهزاد داد تا روی میز بگذارند.
بهزاد حلوا را کنار ظرف انار که ایرج آوردهبود گذاشت؛ و ناصر به همه عزاداران گفت: لطفا از خودتان پذیراییکنید.
حسین اشکهایش را پاک کرد، نوار کاستی از شهرام ناظری به یکی از کارکنان رستوران داد تا در سالن پخش کنند.
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
مولانا