مهرگان

 
اول صبح، گوشی موبایل‌ام، که قبلا تنظیم کرده بودم، بیدارم کرد. طبقِ رسم هر روزه‌ام، بدن را کش و قوس دادم. حالا نوبت چک کردن موبایل بود. کی زنگ زده، چه کسی پیام یا ایمیل داده؟ باید به کی و چی جواب بدم؟ یا اصلا مهم نیست، شاید باز یادآوری تبلیغات بدرد نخور است. همه چیز و کارهایی که برای من، مهم به نظر می رسیدند، تمام شد. نوبت چرخیدن در فیس‌بوک، می شود‌. چه اتفاقی افتاده؟ یادآوری خاطرات و  تولد دوستان قدیم، از بخش های محبوب‌من است. امروز، تاریخ تولد سارا گردان، را نشان می دهد. اگر امروز اینجا بود حتما‌با بچه‌ها دور هم جمع می شدیم و یک مهمانی کوچک می گرفتیم.
بعد از ساعت کاری،‌سارا به دفتر محل کار من آمد. پشت میز نشسته بودم و مشغول بازی کردن با اسباب بازی جدیدم, اینترنت بودم.
اینترنت با تلفن کار می‌کرد و سرعتی به مثابه چراغ نفتی مادر بزرگ من داشت. داشتن اینترنت یک پدیده جدید ، دنیائی که تا اون روز نداشته بودم . مثل همیشه گوشه لپ‌ام را بوسید و گفت:
یه صفحه فیس بوک برای من درست می‌کنی؟
اطلاعات بسیار کمی داشتم، گفتم:
بشین کنار من تا با هم درست کنیم، باید اطلاعات شخصی ات را وارد کنی.
معمولا، اسم ها را فراموش نمی کنم اما این بار هرچی فکر می کنم، اسم پسرِ سارا و حمید، را به یاد نمی اورم. تولدش را ندیدم،در چند ماهگی اش و بچگی اش هم نتوانستم بغل اش کنم و سراّش را ببوسم. هیچ وقت حتی در نوزادی، خاطره ای با این پسر ندارم.
زايمان سارا درِ مهر بود و از تهران به سمت کار در مناطق گرم رفته بودم. طبیعی است که فراموش کنم‌‌. چرا به یادش افتادم؟ تصویر یک گاری، پر از ذغال اخته دیدم و یاد سارا افتادم که عاشق زندگی در شمال و ذغال آخته بود.
 مادر و پدرش را به خوبی می شناختم. البته، شاید به صورت ظاهری‌و شنیده‌ها. ولی هیچ شناختی در باره پسری که حتی اسم اش را به یاد نمی اوردم، ندارم. هیچوقت، نداشته ام، حتی روزهایی که اقلا سه روز در هفته را خونه اونها می گذروندم، این پسر وجود نداشت.
ورق بازی می‌کردم و سیگار می کشیدم. البته، تنهایی و دوری از خانه را سر می کردم و همیشه از محبت پدر ومادر این پسر ممنون و سپاسگذار بوده و هستم. سارا، دختر جوانی و  که مادر این بچه بود. زندگی ‌اش مثل معما و چیستان بود. آنها را از قبل تولد پسر به یاد می آورم. دوسال تهران کار میکردم و هر هفته سارا و حمید را می دیدم. آخرین باری که سارا را دیدم هنوز یادم هست. گفت: دندون دردِ سگی دارم. آنتی بیوتیک می خورم تا هفته دیگه، یه جایِ ارزون پیدا کنم و بِکشمش. یک خونه منهایِ شصت طرف سهروردی با شوهرش اجاره کرده بودند. اسم شوهرِ اولش حمید، از اون گشادهای عالم. شاید من نباید بگم به هر حال رفیقِ من بود و جرات داشت که پول زیاد نداشته باشد و کارِ دلش را بکند. زن وشوهر کار نمایش می کردند. بازیگر بودند واگر نمایش وسط راه توقیف نمی شد و سی تا اجرای زنده، روی صحنه داشتند. شاید، سی تا پنجاه هزار تومان که تقریبا پنجاه دلار می شد پرداخت می شد.  یعنی یک میلیون  و پانصد، در بهترین شرایط برای اقلا پنج ماه کار‌. البته کارنمایش، هزار تا شد و نشد داشت. به هزاران دلیل که شرح‌اش مثنوی هفتاد من کاغد است.
کلا، هیچوقت جرآت تکیه کردن بر باد را نداشتم و ندارم. حتی الان که سالها از اون شرایط اسف بار هنر و هنرمند میگذره. جرآت فکر کردن به شرایط هنرمند های اون زمان راندارم.
زنگ در را زدم، حمید در را با لبخند بازکرد. 
چطوری عمو ؟ حال و احوال؟
بلند گفتم: خوب و عالی 
مسعود هم مثل خیلی از وقت های دیگه اونجا بود. نیم خیز کنار دیوار نشسته بود و ورق های تو دستش را مرتب می کرد.
من را که دید، بلند شد ، در آغوش گرفت و رو به حمید گفت: دوباره دست بکش، بابک هم می خواد بازی کنه.
حمید رو به من گفت: عمو، اجازه بده این را سوسک کنم، دوباره‌ می‌کشم. 
راحت باشید، من چند دقیقه می شینم تا خستگی ام دربره، دست بعد، هستم.
در  با صدای کلید باز شد و سارا پرید توی خونه.
موهایش را از ته با نمره چهار زده بود‌. در صورت ِ گرد و بچه گانه اش، معصومیت اش بیشتر نمایان شده بود. یک شال سبز ،آبی سر کچل اش را پوشانده بود.
با تعجبی شاید ساختگی گفتم: بزنم به تخته چه خوشگل تر شدی.
جدی؟
آره عزیزم، چرا که نه؟
پرید تو بغلم و مثلِ بچه ها گفت: عموی مهربونم.
حمید با لبخندی نه از رویِ خوشحالی گفت: اگر زن خودت بود هم خوش‌ات می آمد؟
آره ، ولی اون جرآت این کار را نداره.
مسعود گفت: خیلی خوبه، این نشون می ده که سارا نقش را گرفته.
حمید سارا را در آغوش گرفت گفت: من هم برا همین خوشحال هستم، لوبیا هم خیس کردم که یک جشنِ شاهانه بگیریم.
سارا با خنده گفت: احتمالا بعد از خوردن با توپخانه‌ی شکمت جشنواره شادی راه می اندازی.
مسعود با خنده گفت: این جشن را برای اولین بار با عمو بابک می‌گیریم.
حمید گفت: کثافت نه مشروب آوردی و نه مزه، زر زر هم می کنی.
مسعود جواب داد: اول که ساقی ام در دسترس نبود، دوم پول کلا یخدی( نداشتم)
گفتم دمتون گرم لوبیا هم عالیه، همین که به فکر من هم هستید، ممنون‌.
سارا با لوسی گفت: نه عمو، من دلم مشروب می خواد ، یک مقدار پول دارم. می رم یک الکل گندم با یک یا دوتا آب آلبالو می گیرم و میام،  کی با من میاد؟؟
حمید ورقهای توی دستش را مرتب کرد و گفت من که باید لوبیا بپزم.
قبل از اینکه مسعود حرفی بزند، گفتم: من هستم خستگی ام در رفته، لباس هم پوشیدم.
بزن بریم عمو.
شال اش را روی سرش کشید و در خانه را باز کرد.
با شادی عجیبی مثل بچه‌ها توی کوچه می دوید و می جهید.
گاهی دست من را می گرفت و گاهی رها می کرد، جلو می دوید و منتظر رسیدن من می ماند.
 شاد بود، می خندید، انگار با پدرش قدم می‌زند. پدری که مسلما پیرتر از خودش است و به پدر اعتماد و اعتقاد دارد. شال از روی سرش افتاده بود ولی ترسی از پلیس یا هر کس، دیگه‌‌ای نداشت. من سی ساله بودم و سارا بیست و سه ساله بود. خوشگل بود‌، بدنِ سفت و چِغری داشت. احتمالا حدود ۱۶۵ سانت قد داشت. سفید با یک صورتِ معصوم و گِرد. من هیچگونه، واقعا هیچ احساس جنسی نسبت به سارا نداشتم. معصومیت بچه گانه اش همیشه نقطه اصلی رابطه مابود. انگار طلسم شده بودم، در اوج جوانی قفل شده بودم. زن رفیقم بود، دوست بودیم درست، ولی هیچ حسِی غیر از عاشقیِ پدرانه نسبت به اون نه. دوستش داشتم و از صحبت و قدم زدن با سارا مثل پدری یا حداقل برادر بزرگتر لذت می بردم.
نه عمو این سوپری خیلی هیز و پدرسوخته است، بریم سوپر بعدی.
گفتم: ما که هنوز از داروخانه الکل نگرفتیم. گفتم: اگه مّزه ببریم می فهمه و بهمون نمی‌ده.
خنده با شیطنت کرد و گفت همین جا بمون تا من از داروخانه برگردم. 
روی جدول کنار خیابون نشستم‌، سیگاری روشن و منتظر شدم. همیشه دوست دارم نشسته سیگار بکشم. همه کام ها را با لذت می کشیدم، انگار کام آخر است. ازپدر بزرگ ام یاد گرفته بودم. می‌گفت،  کسی چه میدونه، شاید این آخرین پُک من باشه.
با یک کیسه پلاستیکی تو دست، رقص کنان، برگشت. من را که با سیگار دید یک سیگار ۵۷ گذاشت تو دهان و آتیش زد. کنار من نشست و سیگار بد بویِ تو دهان را عمیق پُک زد. 
نگاهم کرد و گفت :همه سیگار ها آشغال هستند ولی اون ها که ارزون تر هستند گه تر‌‌.
سری تکان دادم و جواب دادم، وقتی پول نداری همه بدبختی های ریز و درشت تلنبار میشه روت‌.
بی خیال بیا بریم مزه بخریم و امشب را خوش باشیم.
خندید و لپ من را مثل دختر بچه‌ها بوسید.
آب البالو، سیب، لواشک، بادام زمینی، چیپس، پفک،ماست و موسیر، به شاگرد مغازه سفارش دادم.
عمو من پول برای همه اینها ندارم.
با خنده گفتم: امشب مزه با من، اصلا فکرش را نکن.
یک بکس ۵۷، هم بگیریم که بی سیگار نشیم.
سارا گفت: یک بکس ۵۷، بیست و پنج بسته اس، زیاد نیست؟
دو یا سه روزه می کشیم وتمام.
هر چی می‌خوای لواشک و آدامس و بستنی بگیر، تا من برم از داروخانه یک الکل دیگه بگیرم.
سارا را در سوپری تنها گذاشتم. داروخانه شلوغ بود ولی با اعتماد به نفس کامل یک الکل گندم سفارش دادم، گرفتم و پیش سارا برگشتم. دوتا بورانی بادمجان، پنج تا الویه و چند بسته نون خشکه تو پلاستیک گذاشتم و حساب کردم. 
از سارا که داشت لواشک می خورد پرسیدم: چیز دیگه ای نمی خوای؟
یک بسته شش تایی ایستک جوابه.
برداشت و برگشتیم سمت خونه.
علی و سعید با دوست دخترشان و خواهر یکی دوستاشون اومده بودن.
حالا نه نفر در یک خانه کوچک بودیم. کسی بازی نمی کرد. همه در تدارک بار زدن بنگ بودند. روی یک روزنامه که روی زمین پهن شده بود، ده تا بهمنِ سویسی را خالی کرده بودند. برنامه امشب بَنگ و باده بود. سارا خونه را تاریک تر کرد و یک آلبوم از فریدون فروغی گذاشت. کسی چیزی نمی‌خورد، همه می‌خواستند نئشه بشوند و بعد مزه بخورند.
کشیدیم، خوردیم، رقصیدیم  افتادیم ومثل خرس به خواب رفتیم.
این آخرین باری بود که سارا را دیدم. صبح رفتم شرکت، یک بلیط هواپیما گذاشته شد تو دستم و روز بعد راهی عسلویه شدم‌.
تماسی کلا با هیچکدام از بچه ها نداشتم و سرم فقط به کار گرم بود. اگر تماسي می‌گرفتم فقط با زنم و خانواده و خبر از همه کم و بیش داشتم. خبرهای بد می رسید و خوبی ها هم دور از چشم من در جریان بود. آخرین ماه، خبر رسید که سارا و حمید منتظر اولین بچه هستند. فقط تونستم آرزوی سلامتی کنم و دیگر هیچ.
آدمی نیستم که زندگی قبل مردم سئوال کنم یا برام، مهم باشه. حال آدم ها را هم که می‌بینم، دیگه پرسیدن نداره. اتفاقات جالب یا عجیب را هم همیشه آدم ها میارند. زندگی سارا آنقدر عجیب بود که اصلا باور کردنی نبود. مثل قصه های ژول‌ورن یا سفرهای تن‌تن ،که در کودکی می‌خوندم، من را محسور می‌کرد. پدر و مادر اش از هم جدا شده، بودند. مادرش روزنامه نگار بود و عاشق یک مرد آرژانتینی شده بود. رفته بودند‌با هم شیلی و زندگی می‌کردند. پدر در کار صادرات‌ و واردات بود، به کشورهای اطرافِ روسیه  خیارشور صادر می‌کرد. رفته بود مقیم اوکراین شده بود و یک زن اوکراینی هم گرفته بود. می‌دونم خیلی عجیب و باور نکردنی است. باور کنید چرت نمی گم، من اینها را از وحید که دوست قدیمی سارا و حمید بود شنیدم. وحید از مادر بزرگِ پدریِ سارا، هم که اون را قبل از ازدواج با حمید نگهداری می‌کرده، صحبت کرد.
مادر بزرگ یک خانه یا آپارتمان در حول و حوش، هفت تیر داشته، که یکی از آشنایانِ خانواده آنرا به زور صاحب شده. در حال حاضر حمید به دنبال پس گرفتن این خانه بود. اینها تمام چیزهایی بود که من نه از سارا که از آدم های مختلف شنیده بودم و می دونستم گرچه نفهمیدم چرا به من گفته بودند. در مورد هر کدام از داستان ها، چیز بیشتری نمی‌دونم و صحت هر کدام برای من مهم نبود. فقط سارا را با اون صورت گرد و بچه گانه را دوست داشتم. ناظر به زندگیِ اسفبار و متاسفانه، بی آینده اون بودم. فقط شاید یک معجزه می تونست وضعیت او را عوض کنه.
البته، شاید این نظر من بود که به همچنین سرنوشتی بدبین بودم.
سارا شطرنج بازِ بسیار خوبی بود و در ریاضی هم خیلی راحت حساب و کتاب می‌کرد. به گفته خودش، در دبیرستان هم معدل دیپلم اش نوزده بوده‌. کلا اون چیزی که من می‌دیدم‌و می‌فهمیدم،  خیلی با استعداد بود. در آشپزی، خانه داری و زنانگی من که زیاد چیزی نمی‌دیدم. حتما حس زندگی را  منتقل و در خانه، منتشر می‌کرد، ولی اصلا زنِ خانه که من می شناختم، نبود. همیشه، تمرین حرکات نمایش را می‌کرد، کتاب می‌خواند‌، زیاد به فکر تمیز کاری نبود به فکر غذا که اصلا. همیشه حمید لوبیا، عدسی، کوکو سیب زمینی و نهایتا آبگوشت می پخت. کلا تمام کارها و برنامه هایش را نمی‌شد و یا حداقل من، نمی‌توانستم حدس بزنم. آرایش هر روزش یک کرم زِد آفتاب بود و یک رژ گل بهی. من فقط ماجرا را شرح دادم، وگرنه شما می تونید این زندگی را دوست داشته باشید یا نه. 

بعد از دو سال کامل و شاید بیشتر که در             "عسلویه و نخل‌تقی" بودم، برای شروع کارِ جدید‌به تهران آمدم. یک دکه روزنامه فروشی سرِ کوچه شرکت در خیابان سهروردی شمالی همیشه شروع کار من بود. مسلما روزنامه نمی گرفتم، یک بسته سیگارِ بهمن سوئیسی. مسعود فروشنده دکه روزنامه فروشی شده بود. تمام خاطرات در ذهنِ پرتِ مرد جوانه زد.
با اینکه دوستی نزدیکی با هم نداشتند، با شادی هم را بوسیدند و در آغوش گرفتند.
بابک شروع کرد، از همه خبر بگیرِ
حمید و سارا، هنوز تو بهارِ شیراز میشینند؟
نه بچه به دنیا آمد ،خونه براشون کوچیک بود. یه خونه بزرگتر تو کرج گرفتند. یه مدت اونجا بودند تا از هم جدا شدند.
حمید پسر را برد الیگودرز پیشِ مادرش اینا.
من هم با سارا ازدواج کردم. الان تو مجیدیه یک زیر پله گرفتیم و زندگی می کنیم. حتما بیا پیشِ خیلی خوشحال میشیم ، سارا که بال می‌گیره.
چند تا مشتری رسیدند، سر مسعود شلوغ شد. فردا قرار شد دوباره هم همين جا ببینند. فردا صبح قبل از کار به سراغِ مسعود رفت. تو دکه روزنامه فروشی یه پسرِ لاغر با صورتِ سیه چرده مشغول کار بود. مردم می آمدند و روزنامه، کیک،سیگار، آدامس و تنقلات ریز می خریدند و می رفتند. سرِ فروشنده که خلوت شد جلوتر رفت و پرسید : مسعود نمی یاد امروز؟
گل می خواستی؟
نه گل اگه بخوام می‌رم گل فروشی، با خودش کار دارم.
پسر سیاه چرده خندید و گفت: همه همین را می گند، در واقع هم دوست دارند از خودش گل بگیرند. یه دختر می گفت دستش سبکه، وکامی که گل هاش می ده گلو را نمی سوزنه.
دیشب گرفتند و نمی دونم کی ولش می‌کنند‌.
چی باید می گفت، چیکار باید می کرد؟سراغِ سارا را باید از کی می پرسید؟ همیشه زندگی سارا رو به زوال بود. فقط نابودی اش را نگاه می کرد و کاری نمی توانست انجام دهد، یا اگر می توانست به عقل اش نمی‌رسید. فکر کرد برود و از پسر سیاه چرده آدرس خانه رابپرسد. نه یارو چی فکر می کرد، برود خانه مسعود وقتی خودش نیست؟؟ برگشت خوابگاه شرکت، رویِ تخت دراز شد. احساس می کرد، نیستی بدبیاری های، سارا سرعت بیشتری گرفته است. چرایی آن را نمی دانست، ولی یک حسِ بد را احساس می کرد.
یک تماس باعلی گرفت، همان پسرِ قد بلند و رفیقِ قدیمی. همون که برای اولین بار سارا و حمید را با بابک آشنا کرده بود. حتی مسعود را طریق علی می شناخت. شماره تغیر کرده بود و یک هشت اضافه آخرش آمده بود و یک سه دیگر در اول آن. علی گوشی را برداشت.
سلام،چطوری؟ مردِ بیابون؟
بابک، اول خواست یک تماس طبیعی داشته باشد و جوری صحبت کند که انگار زنگ زده تا حال و احوال علی را بپرسد. اما، از این رنگِ ریا خوشش نیامد و بعد از خبرِ سلامتی، رفت سر اصل مطلب. 
چه خبری از بچه ها داری؟
بی خبر نیستم، ولی خیلی کمتر از قدیم همدیگر را می‌بینیم.َ  سارا و حمید بچه دار شدند و از همدیگه جدا شدند. حمید و پسر بچه رفتند الیگودرز با مامان حمید زندگی کنند. مسعود در دکه روزنامه فروشی کار می کند، و زندگی در حال گذار است. من هم نامزد کردم و امیدوارم به زودی ازدواج کنم. تو چه خبر ؟ هنوز داری پول در میاری؟ خونه نخریدی؟
چرا کلا نمیای تهران؟
اینجا خونه بخر و راحت زندگی کن.
به این حرفها هیچ وقت گوش نکردم. همیشه فکر کرد کی از حال من خبر داره و از شرایط من بیشتر از من اطلاع داره. این اعتقاد را چه درست و چه غلط داشته و دارم.
حرفهای علی را نمی شنیدم، فقط گذاشتم هر چقدر دوست داره زر بزنه.
خیلی محترمانه شروع کردم به صحبت. اول بابت نامرادی دنیا گله کرد بعد از نامزدی و سختی های ازدواج حرف زد.
از بچه ها پرسیدم، از تمام آنها اسم بردم، حمید،سارا، مسعود، امیر محمد و اون فقط می دونست حمید و سارا بچه دار شدند. بیشتر وقت را با زن اش رفیق های جدید و خانواده زن اش می گذروند. چیزی از اون نصیب من نمی شد، یا اطلاع نداشت یا نمی‌خواست چیزی بگه. تنها چیزی که به خاطر من رسید تماس با امیر کاوه‌‌بود. اون اطلاعات همه را داشت و نسبتا با همه در ارتباط بود.
چطوری عمو؟ چی شده یاد ما کردی؟ باز هم ممنون که شماره تلفن من را دور ننداختی‌.
خیلی دوستانه جواب دادم : نفرمایید استاد، شما در قلب ما هستید، همیشه و هر روز. 
نمی خواستم داستان ببافم و با دروغ خودم را احول پرسِ امیر کاوه جا بزنم. واقعا، نگران سارا بودم و از کاوه پرسیدم.
در زندگی ام زنهای زیادی را دوست داشته ام. که گاهی به نوعی عشق ختم شده بود. از کودکی ام تا این سن که الان رسیده ام برای این دوست داشتن ها و عاشق بودن ها دلیل های متفاوتی داشته ام. گاهی عشق‌ام رد شده و گاهی قبول، هیچوقت سر در گم نبودم. الان در دوست داشتن سارا سردرگمی نفس ام را می گیرد. دنبالِ کی می گردم و چرا؟ اصلا چرا بازیگوشی وشیطنتِ سارا دوست دارم؟ چه هدفی را دنبال میکنم؟ من که می‌دونستم و نمی خواستم آینده‌ای با سارا برای خودم داشته باشم.
به تمامی آدم هایی که فکر میکردم، ممکنه از سارا خبر داشته باشند زنگ زدم.
به مسعود که زندان بود که امکان زنگ زدن نداشتم. حمید هم الیگودرز بود و تا اونجایی که من می دونستم خبری نداشت.
این آخرین باری بود که دنبال سارا گشتم. همه آدمها را کم و بیش دیدم ولی بیش از بیست ساله که نه سارا دیدم و نه خبری دارم. انگار بخار شد و تمام خاطرات و قصه هایش را بخار کرد. پدر و مادر، سارا آیا دنبال دختر خود گشته اند؟ پسرش هیچوقت انگیزه ای برای دیدنِ مادرش داشته؟ در طولِ این سالها کسی چیزی به من نگفت. من خیلی دوست داشتم و دارم که خبر سلامتی سارا را بفهمم، ولی ترس از شنیدنِ اخبار بد ساکت ام کرده.
به صفحه موبایل هنوز چشم دوخته ام. صفحه فیس بوک یادآوری می کند، که امروز تولدِ چهل سالگی سارا‌ گردان است. تمام صفحه از تبریک های تولد، در سال‌های گذشته پر شده. چند نفری هم احول پرسی کرده اند .هیج کسی جوابی نگرفته، کسی انگار خانه نیست. 
Audio Block
Double-click here to upload or link to a .mp3. Learn more
 
Previous
Previous

خیابان