خیابان به صورتِ عجیبی پهن شده بود. همه خانه ها ،مغازه ها در پهنای خیابان خراب شده بود و انگار یک خیابان تازه دورِ خانه های باقیمانده نقاشی شده .حتی مسجد ها وامام زاده ها عقب نشسته بودند. کپر های میوه فروش ها، که خصوصیت خیابان وحید بود، کلا نا پدید شده بود.
مغازه ها جدید، آدمهای جدید و خاطراتِ نو . نه شیرینی فروشی نه سبزی فروش نه نانواییهای شلوغ و نه حمام خاقانی.
مواد فروشان و پاانداز های دور حمام پیدایشان نبود. انگار ، فروشندگان و مشتری های آنها هم پوست اندازی کرده بودند. در یک راهپیمایی خیابانی اعلام حضور می کردند و ناپدید می شدند.
خاطراتِ کودکی را در این خیابان جدید، دیگر بیاد نمی آوردم وفکر نمی کردم کسی من را به یاد می آورد.
آدمهای کمی را می شناختم، که حرفی هم نمیزدند. تمام خیابان را ساختمان های جدید، مغازه هایِ نو فروش با تابلوهای رنگی پوشانده بود.
زمستان بود ولی سرمایی نداشت. کسی را ندیدم که از سرما بلرزد و دست هایش در در آستین ها فرو برده باشد. شلغم و لبو روی گاری ها نبود ، يعني اصلا گاری ای نبود که چیزی بفروشد. باران و برف دیگر روی پشت بام های کاه گلی نمی نشست یا من نمی دیدم. چه کسی باور می کرد، سر چهارراه خاقانی، دوغ فروشی بود. کل رودکی باغ های کیویج و توت سفید. برای رفتن به این باغ ها ما همیشه گروهی میرفتیم گاهی هم با خانواده. پدر بزرگ همیشه من و برادرم را به باغ توت میبرد و ما در باغ رها می شدیم. اگر خانواده و خودت حواس را جمع نمیکردی و نمی کردند، به احتمال زیاد در باغ های توت اطراف خیابان تو را می کردند.
کنار باغِ زرشک یک مغازه عکاسی بود. تمام عکسهای سه در چهار ، و کلا هر عکسِ اداری در عکاس خانه ادیب گرفته می شد که مغازه کوچکی در طبقه اول خانه اش بود. شهریاری خطاط و تابلو ساز بود و کنارِ عکاسی مغازه کوچکی داشت که چسبیده به عکسخانه ادیب وخانهاش بود. شنیده بودم، که هر دو آنها الان تنها زندگی می کنند ودر دو اتاق باقیمانده از خانه هاشان، مثلا، کار می کردند. سالها بود که بازنشسته تامین اجتماعی بودند. هیچوقت نپرسیدم چرا تنها هستند. زن و بچهها کجا هستند . تو این مغازه زوار در رفته کسی میاد، مثل بچگی من عکس برای مدرسه بگیرد. کسی میاد تا اسم بچه اش را به عنوان شهید بنویسه و در سر درِ مسجد آویزون کنه. نه عکاسی و چاپ عکس مثل قبل بود و نه خطاط بودن و تابلو سازی. دوران عوض شده بود رهگذران از یک عصرِ تازه تو خیابون می گذشتند.
هر دوی آنها عصاره زنده مواد مخدر بودند.
البته فقط تریاک ،شیره و بنگ. به راستی معتقد بودند، کشد زهر جایی که تریاک نیست.فکر نمی کنم دیگه مشروب می خوردند دوران با بیست لیتری و نه باچهار عرقِ جلفا گرفتن آنها دیگر تمام شده بود ولی سیگار و صدای دو رگه آنها نشان میداد که مثل همیشه اهل دود هستند. ادیب تا که من را دید بعد از بیست سال و اندی شناخت. به گرمی بغل، با شادی شهریاری را صدا زد.
شهریاری از داخل مغازه داد زد ، بیارش تو ، دم در بده.
از بچگی آنها را می شناسم تمام عکسهای مدرسه حتی عکس شناسنامه من را محسن ادیب گرفته. هر روز که پیاده از دبستان بر می گشتم ، شهریاری به پدر و پدربزرگام سلام می رساند و یک مشت آجیِلِ مونده به من می داد.
واقعا نمیدونم این آجیل ها می خرید یا از سرِ مزارِ شهدا کش می رفت. ادیب به داخل تعارف کرد و بعد از داخل شدن کلا، مغازه را تعطیل کرد. شهریاری، با دیدن من گل از گلاش باز شد و به تمام خاندانِ پدری ام فاتحه فرستاد.
ادیب با بشقاب که پر از پرتغال هایِ خشکیده بود رسید.
بشقاب را از دستِ ادیب گرفت جلو من گذاشت و از ادیب پرسید: مرد حسابی
پرتغال می خوری ؟ امشب، فقط نیم مثقال هست، تازه مهمونِ عزیزی هم داریم.
طوری که شهریاری، تعریف می کرد، یک شب فراموش نکردنی بود. یعنی اصلا نمی شد فراموشاش کرد. نه که شب خوبی باشد یا اتفاق های جالبی افتاده باشد. یک شبِ سرد و تاریکِ زمستانی . پر از برف یخ بندان.
اواخرِ جنگ بود با حسنِ ادیب، در بی برقی نشسته بودیم پایِ بساط. کلا، دو یا سه گرم تریاکِ خشکِ قدیمی داشتیم که اون را هم از دادا قرض گرفته بودیم. هوا سرد، زمین یخ زده، بمباران و موشک بارانِ مداوم و شهری که هنوز زنده بود و نفس می کشید. شهریاری پکِ بلندی به قل قلی زد و نفس اش را در سینه حبس کرد. از پنجره به بیرون نگاه می کرد هم جا تاریک بود. نورِ کمی از مغازه ابراهیم دوغی به بیرون نشت میکرد.
محسن، ابراهیم به کی داره دوغ می فروشه ؟
سیگاری را لب سوز پک زد و رو به شهریاری کفت:
والله نمی دونم، ولی فکر کنم داره شیر می دوشه یا تو پستو داره مشک کسی را پر از دوغ می کنه.
ادیب تکه پرتغال خشکیده را توی دهن مزمزه کرد.
جگرم حال اومد ،دهن ام خشک شده بود.
صدای تصادف کل نئشه گی را پروند. اول ادیب فکر کرد بمبه. دیدیم ناصر چهار دور روی زمین یخ زده چرخیده و با درخت عرعر، جلو خونه شاطر قاسم، تصادف کرده.
ادیب گفت :
اولا سه دور چرخید و دوم اینکه درخت جلو خونه شاطر قاسم توتِ نَری بود نه عرعر.
حالا ،هر کهکه ای بود، فقط هیکل گنده کرده بود.
پرسیدم: سه بار یا چهار بار را کی دیده؟
دوتا روایت هست یکی ابراهیم دوغی و یکی هم پسر کوچک شاطر قاسم.
شهریاری ادامه داد، پسر کوچیکه هوس کرده بود رو برف بشاشه، در را که باز کرده بود از ترسِ تصادف ریده بود به خودش.
ادیب چنان زد زیر خنده که استکان چایی از دستش افتاد و دود قلقلی در گلویش گره خورد.
تو هیچوقت از شاطر قاسم و خاندانش خوشت نمی اومد، چه هیزمِ تری به تو فروخته بودند؟
شهریاری متعجب به من و ادیب نگاه کرد و گفت: محسن، شکلات بّخور نچای.
ناصر خدا بیامرز راننده خوبی بود ولی خیلی ترمز کرده بود و توی اون زمین یخ زده سه یا چهار بار دور خودش چرخ خورده بود.
ادیب ادامه داد ، آخر سر هم نصفِ ماشین افتاده بود تو جوی کنارِ خیابان و قبل از اینکه دمر بشه درخت کنار جدول خیابان، جلو اش را گرفته بود.
در ماشین باز شده بود و پسر کوچیکهی ناصر بیرون پرت شده بود. یک پک به قلقلی زد و با نفس حبس ادامه داد.
یادم نیست جوب آب نداشت یا محکم یخ زده بود. پسر کوچیکه خیس نشده نبود. خیس و گلی بود ولی در آب نیافتاده بود.
شهریاری داستان را ادامه داد، دوتایی خیس و گلی توی سرمای بی حسابِ هوا و تاریکیِ خیابون.
انگار یک معجزه یا داستانِ پیامبر را تعریف میکردند. انگار تمام جزئیات و اتفاقات مانند لحظات یک فیلم سینمایی از جلو چشمانِ آنها گذشته بود.
ادیب که بزم اش به پایان رسیده بود، تمام وسایل بزم را جمع می کرد.با دقت سیخ را می سابید و ذره، ذره سوخته ها را در یک کیسه پلاستیکی جمع می کرد.
منتظر شنیدن ادامه داستان بودم و از راویان صدایی در نمی آمد. شهریاری که در خوابِ کامل فرو رفته بود و ادیب بقچه ی سوخته را می پیچید. شهریاری از خواب پرید و داستان را ازجایی که قطع شده بود ادامه داد.
دوره جنگ سخت بود اما تریاک خوب در دسترس بود. سه مثقالِ خوب از مش باقر گرفته بودم. محسن هم یک تخته حشیشِ مزار از دادا گرفته بود.
ادیب آهی کشید و گفت: یک بسته شیرینی تختِ فولادی هم از شیرین کام خریده بودیم
توی بی برقی با بافور و چیلیم کشیدیم تا خرطناق.
شهریاری، از لای سیبیل هاش شروع به صحبت کرد، صدای ترمز و تصادف کل حال ما را پروند.
دویدیم که بریم کمک ببینیم چه خبر شده، که یکدفعه برق اومد.
محسن گفت هرکی ما را با این چشمای سرخ و بوی تریاک ببینه، اوضاع بدی پیدا می کنیم.
ادیب سیگار تازه ای روشن کرد و گفت: پسر های حسن خیاط و محسنی چاقه توی بسیج امامزاده بودند و فضولِ هر آشی.
برگشتیم توی مغازه و تصمیم گرفتیم از بالکن خانه مدیریت کنیم.
دو سه تا بّست تکمیلی چسبوندم که خدای نکرده کم نیاریم. کل ماجرا را پنجره دیدیم و آماده برای کمک نهایی.
ادیب دود سیگاراش را حلقه کرد و صدای بم گفت: دل ما تو هول و بلا بود. واقعا نمی شد فهمید که کمک درست می رسونند یا نه؟
دیگه می خواستیم بریم بیرون و آماده برای هر خطری بودیم.
شهریاری یک حبه قند توی دهان انداخت و با یک لبخند پیروز مندانه از زیر سبیل گفت:
رفاقت واقعی خطر نمی شناسه ما یه همچین دوستایی با ناصر خدا بیامرز بودیم.
ادیب ادامه داد، اگر اون بیرون نرفتیم بقیه بچه بودند.
منتظر نیاز به کمک بودیم.
سهراب اعرابی با اون جیپ آهو که به جونش بند بود رسید. خیال من و شهریار راحت شد. می دوستم بهترین کار را برای کمک به ناصر وبچه اش انجام می ده.
با صفا بود و اهل مردونگی، از توی جیپ پرید پایین و بچه را بغل کرد و از جوی یخ زده در آورد.
فقط هرم صدای اونها را می شنیدم. گرسنه بودم به شدت. بنگ سوم خراب ام کرده بود. یک قاچ پرتغال خشکیده را با لذت مکیدم.یک تکه کیکِ مونده را گاز میزدم. شهریاری و ادیب که هنوز حرف می زدند را حرکت آهسته می دیدم.
یک استکان چایی سرد شده جلویِ ادیب بود. برداشتم و با طمع نوشیدم. سرد و شیرین بود مزهای نمیفهمیدم که بتونم بگم چطور بود.
آخرِ شب ماشینِ ناصر را هل دادند تو گاراژ اوس یدالله و سهراب رسونشون خونه.
این یه چاییِ داغ و کم رنگ برایِ من می ریزی؟
تاریکی و سرمای جگر سوز مجبورم کرده بود بخاری را تا آخرین درجه بالا بکشم. امکان نداشت زن ام بتونه سر کار بره. دلشوره داشت . هر چی گفتم شیفت های بعد از ظهر و شب را نگیر ،به گوشت نرفت.
واقعا فکر می کنی که یک پرستار خودش ساعات کار را مشخص می کنه؟
اصلا نمی خواد من را برسونی، من خودم می رم.
دو تا پسر بچه که دست ها را با لبه آستین پوشانده بودند فقط نگاه می کردند.
من هم میام
خدیج اخمی کرد.
اینجا بمون پیشِ داداش ات فردا براتون شکلات می خرم.
خدیجه به بچهها وعده داد.
محمد دماغ اش را بالا کشید و لبخند زد.
تو هم با دستمال دماغ ات را پاک کن، حال ام را بهم زدی.
احسان ونگ میزد.
من هم میام.
سرده، تاریکه، کجا می یای؟بمون پیشِ محمد
مواظب اش باش که زود خوب بشه.
احسان عر می زد.
ناصر که لباس هایش را پوشیده بود، گفت:
بذار این هم بیاد، حوصلهی عر عر این یکی را ندارم.
احسان، یک دمپایی لنگه به لنگه پوشیده بود و دم در با لباس های نا مرتب منتظر بود.
برو لباس مر تب بپوش ، این چه تیپیه؟ جوراب ات کو؟
ولش کن، توی ماشین میشینه، می ریم و بر می گردیم.
ولی دماغ ات را پاک کن.
نه با صندلی کثافت، آه آه اه
بیا با دستمال پاک کن.
خدیج دستمال کاغذی را به احسان داد و رو به ناصر گفت پس برو.
ناصر، ماشین لکنته را با تک استارت روشن کرد و در کوچهی یخ زده راه افتاد.
هر سه از سرما می لرزیدند، احسان روی صندلی عقب ولو شده بود و اشغال های تو دماغ اش را به همه جا میمالید.
بخاری نداریم؟
کم کم که موتور کار کنه گرم میشه، ناصر جواب خدیج را داد.
همه جا تاریک و یخ زده بود.
در بعضی مغازه ها شمعی یا چراغ نفتی کوچکی سوسو می زد.
دست های خدیج خشک بود و شکننده، دست های ناصر را گرفت.
بزرگ بود و گرم
انگار همیشه خون توی اونها موج می زد ناصر لبخندی زد.
بگذار حواسام به جاده باشه.
زمین یخ زده بود و ناصر دائم ترمز می کرد.
شانس خوبی که داشتند، خیابان خیلی خلوت بود.
زمستان سرد، بمباران جنگ، بی برقی، بنزین کوپنی همه را خانه نشین کرده بود.
از روی پلِ فلزی رودخانه گذشتند و بعد از پل در نزدیک ترین فاصله با در اصلی بیمارستان پارک کرد.
مثل همیشه که خدیج را می رسوند، ناصر گفت:مواظب خودت باش، حواسات را بده به خودت.
خدیج وسایل و کیف اش را برداشت و رفت.
تو هم سوپ بخور و بخواب با داداش ات هم دعوانکن.
اگر بچه خوبی باشی، فردا که میام از پانتهآ براتون شیرینی می خرم.
الان بخر
گفتم که فردا، خدا حافظ
خدیج رفت و ناصر هم ماشین را راه انداخت.
چی کار میکنی؟ سر جات بشین.
می خوام بیام جلو بشینم، الان که مامان نیست.
آروم باش، پات رفت توچشمم.
احسان روی صندلی جلو نشست و ناصر با سمت خونه راه افتاد.
هوا سردتر شده بود و خیابون ها تاریک تر.
تک وتوک مغازه هایی که موقع آمدن باز بودند ،همه بسته بودند و کرکره ها را کشیده بودند پایین.
احسان با کنجکاوی همه جای خیابان را تماشا می کرد.انگشت در بینی کرده بود و با جدیت در حال در آوردن محتویات بود.
ناصر دستمال کاغذی را به دست اش داد.
بمال اینجا، نه روی صندلی.
سر چهارراه خاقانی، ابراهیم دوغی باز بود.
واقعا کی تو این سرما دوغ می خوره؟؟؟
شاید هم کره و عسل می فروشه یا فرنی وشیره، کلا کارهای ابراهیم هیچ حسابی نداشت. حتی کسی نمی دونست خونه اون کجاست. در خیابانی که همه یکدیگر را میشناختند، ابراهیم وصله و پینه خیابان بود.
بابا دوغ می خوام.
گمشو، کی تو این هوا دوغ می خوره؟
پس چرا این بازه؟
می خواد ببینه فضول اش کیه.
یک تکه نبات بده به من، دهن ام خیلی تلخه. چقدر تریاک مونده تلخ شده و خشک.
شهریاری نبات را توی چایی انداخت و هم زد.
صد بار گفتم تریاک را تویِ یخچال نگذار، بعد از یک عمر باید فهمیده باشی، نگهداری شیره و تریاک با هم متفاوت هستند.
ادیب ، دود را در سینه اش کیپ کرد و گفت: بله شما درست میفرمایید.
عوض این جفنگیات اگر سیگاری داری چاق کن شاید این بچه بخواد یک پکی بزنه.
از اینکه در چشمِ ادیب با سی و هشت سال سن بچه بودم، کاملا برایم قابلِ قبول بود.
تکه های خرد شده تریاک را شهریاری در حالی که زیرِ لب غرغر می کرد جمع می کرد و به هم وصل می کرد. جوری با جدیت مشغول این کار بود که انگار داره یک شاتل را آماده پرواز می کنه. عینک را عوض کرد، با دقت ذراتِ خرد شده را به هم چسباند، همه را یک حب کرد و با آتیش کوچک گاز خانگی سر یک سوزن چسبوند. خیال اش که بابت تریاک راحت شد، یک سیگار را روی بخاری خشک کرد، تمام تنباکو را خالی کرد روی یک کاغذِ سفید بعد کف دستش نصفِ تنباکو را با حشیش مخلوط کرد و یک سیگاری را بار زد یک پک گرفت.
عالی چاق می کرد ،خوب، تمیز ، با اینکه توی مود کشیدن نبودم، زیبایی کار متقاعدام کرد که پکی بزنم و نفس حبس کنم.
درست من پشتِ همین پنجره بودم، ده متر جلوتر بود ،ولی همین پنجره بود خیابون که گشاد شد کندمش، آوردم عقب. شهریاری ادامه داد، ادیب مشغولِ پرتغال خشکیده ها بود همه را
سر دردم خوب شده بود. دیگه، سرفه نمی کردم. کنار بخاری روی زمین، روی تشک خودم ولو شده بودم. دورِ تشک پر از ظرف های نشسته و پر از آشغال بود. پوستِ پرتغال، لیمو شیرین، شلغم، لبو ،کاسه نصفه شوربا.
شاید می تونستم همه را جمع کنم و بشورم ولی حالاش را نداشتم. سینی نون پنیر بابا ، با یک خوشه انگورِ نصفه هم روی زمین بود. واقعا، دلم نمی خواست جمع شان کنم، از پلشتی احسان حالام بهم می خورد. یک لیوان آب خوردم. توالت رفتم و ایستاده شاشیدم و دوباره دراز شدم. برق اومد، مثل همیشه بابا همه چراغ ها را روشن گذاشته بود
من هم هیچکدام را خاموش نکردم. از جا بلند نشدم خوابیده فین کردم و دستمال را درونِ بشقابی پر از پوسته پرتقال های خشک، که نمی دونم مالِ کِی بود، انداختم.
صدای در اومد، احسان با دستهای سیاه و سر تا پا گِل اومد تو.
سلام
چی کار می کنی؟
هیچی خوابیده بودم.
بابا، اومد توی خونه
سرتا پا خیس و کثیف بود.
کت وشلوار را کند و کف زمین پهن کرد. با یک شورتِ پاچه بلند روی صندلی نشست.
نگاهی به احسان کرد.
تو هم لباس های خیس ات را عوض کن، اگر لباس نداری از محمد رابپوش.
من درست پشت