
LIFE, LOVE and BEYOND.
Recently Published
هشت ساله بودم کلاس دوم ابتدایی. مسعود توکلی گارماسه، رفیقِ صمیمی من بود, اکثرِ اوقات را با هم میگذراندیم و شاد بودیم. مسعود ,من را عضوِ تیم فوتبال کلاس ، گروهِ سرود و هر فعالیتِ دیگری که مسئولان مدرسه به اون واگذار کرده بودند، قرار میداد.
آخرین باری که دیدمش، درست بیست و دو سال پیش، قبل از اومدنم به تهران بود. روی یک تخته سنگ نشسته بود وکّفِ تخت کفشش را که پر از گِل بود تمیز می کرد. پوشید بلند شد و با من دست داد.
اولین بار که دیدم اش در پشت یک میزِ
مشکی رنگِ بزرگ نشسته بود. موهای جو گندمی، ریشِ مرتبِ وقیافه ای جدی که امروز هم خوشم نمی آید داشت.
خیابان به صورتِ عجیبی پهن شده بود. همه خانه ها ،مغازه ها در پهنای خیابان خراب شده بود و انگار یک خیابان تازه دورِ خانه های باقیمانده نقاشی شده .
اول صبح، گوشی موبایلام، که قبلا تنظیم کرده بودم، بیدارم کرد. طبقِ رسم هر روزهام، بدن را کش و قوس دادم. حالا نوبت چک کردن موبایل بود.

روایت ناصر عتیقهچی از خیرالنساء و هر آنچه که دیده و شنیده بود.